كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )
139
ده سفرنامه ( فارسى )
دستكشهايم را از دستم خارج مىكردم انگشتر فيروزهاى را كه از شاه هديه گرفته بودم و براى انگشتم گشاد بود از انگشتم لغزيد و به زمين پرتاب شد و چون آن موقع متوجه گم شدن آن نشدم ديگر آن را پيدا نكردم اما بههمين منظور در بندر ريگ توقف نمودم تا مهر على خان افرادى را جهت يافتن انگشتر بفرستد ايرانيها مردم خرافاتى هستند و وقتى تمام اميدها براى يافتن انگشتر به يأس مبدل شد هنگام توديع مهر على خان به من گفت سرنوشت و طالع شما براى هميشه از هم جدا شده است و شب گذشته بدون اينكه اشتباه كنم در رؤيا دريافتم كه سرنوشت من هم كاملا با بدبختى همراه خواهد بود . من خجالت نمىكشم كه اقرار نمايم با گم شدن انگشتر و پيشبينى مهر على خان كه بعدها تماما به حقيقت پيوست موجب گرديد كه من بسيار نگران بشوم . حال بپردازم به بقيه داستان بدبختىها و مصيبتهاى شاه . چند روز بعد از حركت من شاه از خشت به قصد كازرون و شيراز لشكركشى نمود و در مدخل دشت كازرون با رضا قلى خان مصاف داد نتيجه چنين جنگ و ستيزى را مىتوان به آسانى پيشبينى نمود . اعليحضرت حريف خود را دستگير و چشمهايش را ميل كشيد و اسبان زيبائى را كه هنگام عقبنشينى بهطرف دشتستان اجبارا رها كرده بود دوباره تصاحب نمود . و سپس با دلى پراميد و روحيهاى شاد آهنگ شيراز نمود و كمى بعد در اطراف شيراز مستقر گرديد . مردم شيراز بهزودى خود را در مضيقه تدارك آذوقه يافتند چرا كه اعليحضرت مقدار زيادى غله و حبوبات از مصطفى خان كه از طرف حاجى ابراهيم مأمور گردآورى غلات بود غنيمت گرفت و نتيجتا حاجى ابراهيم مجبور شد با قشونى كه در اختيار