كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )

117

ده سفرنامه ( فارسى )

كه براى پيدا كردنشان مىبايست تعقيب‌شان نمايد ترك گفتيم و به مسافرت خود ادامه داديم . از دشت كازرون به سلامت گذشتيم و وارد گذرگاه باريك و تنگ ما بين دشت كازرون و كمارج شديم . اين گذرگاه اگر حافظه‌ام يارى كند بيش از يك مايل و نيم طول دارد و پرتگاههاى اطراف آن در بعضى جاها تقريبا به هم متصل هستند . اين جاده زمانى در بستر دره‌ها و گاهى هم از روى تل و ماهورها عبور مىكند . اين پست و بلنديها هنگاهى كه دشت كازرون خاتمه مىيابد در سمت راست جاده قرار دارند . موقعى كه كاروان كوچك ما به عمق گذرگاه رسيد گلوله‌اى از بالاى تپه شليك شد و من تازه متوجهء شليك شده بودم كه بغتنا شليك‌هاى متوالى ديگر در امتداد گردونه شروع شده و گهگاهى نيز به « يخدانها » اصابت مىنمود . در اين موقع من در عقب كاروان سوار بر اسب زيباى كرند ميرزا بزرگ پيش مىرفتم بلافاصله خود را به كاروان كه در حال بىنظمى گاهى به طرف جلو و زمانى به طرف عقب در حركت بود رسانيدم و ديدم قاطرچى با چه تردستى و مهارتى راهنمائى كاروان را به عهده گرفته و در حالى كه فرياد مىزد شليك نكنيد ! و فشرده و نزديك به هم حركت كنيد و هرچه مىتوانيد دادوبيداد راه بيندازيد و سريع برويد و به مجردى كه به دشت كمارج برسيم كاروان در امان خواهد بود چرا كه به منطقهء تحت فرمان زال خان وارد خواهيم شد . شب روشنى بود و ماه در آسمان مىدرخشيد همان‌طورى كه پيش مىرفتيم نقطه‌هاى سياهى در لابلاى صخره‌ها ديده مىشدند و بلافاصله جرقه باروت روشن مىشد و غرش گلوله به گوش مىرسيد . سرانجام لحظاتى فرا رسيد كه گلوله از هرسو باريدن گرفت ولى حواس من بيشتر متوجه اسب كرند ميرزا بزرگ بود شايد تعجب‌آور باشد كه بگويم در حالى كه سخت ترسيده بودم