كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )
115
ده سفرنامه ( فارسى )
از تمام راهدارخانههاى واقع بين محل مأموريت خودش تا دشت كازرون عبور دهد . و هنگام خداحافظى از من خواست در صورتى كه امكانپذير باشد شاه ( يعنى لطفعلى خان ) و ميرزا حسين و ميرزا بزرگ را از مساعدتهائى كه در حق من و همسفرم انجام داده است آگاه نمايم و نيز اضافه كرد در مورد همراهتان بايستى بگويم اگر همسفر شما نبود ولو اينكه جواز عبور از حاجى ابراهيم خان همراه داشت باز هم به حسابش مىرسيدم ، چون حاجى ابراهيم خان ذاتا آدم رذل و پستى است و او قصد ندارد به قدرت او اتكاء نمايد . وقتى كه او دربارهء حاجى ابراهيم خان سخن مىگفت تمام الفاظ و عبارات زشت و مستهجنى كه در زبان فارسى وجود دارد بر زبان جارى مىكرد . همانطورى كه قرار بود در نيمههاى شب حركت نموديم و در حدود سى ساعت بعد بدون هيچ حادثهء مهمى وارد دشت كازرون شديم و چادرهاى كوچكمان را در كنار ديوار مخروبه شهر برافراشتيم . اين مسافت كمى بيشتر از صد مايل بود و قسمتهاى مهم آن را فرازونشيب كوهستانهاى مرتفع تشكيل مىداد . و معمولا سرعت و شتاب در اين راهها امكانپذير نبود . رضا قلى خان چند سال قبل به بصره تبعيد شده بود و من در آن روزها بعضى كمكها به او مىنمودم ولى او چنان خصومتى با شاه ( لطفعلى خان ) داشت كه من ميل نداشتم او بداند تا چه اندازه به لطفعلى خان نزديك هستم . ما قصد داشتيم كه در كازرون كمى به چارپايان استراحت بدهيم و سپس به مسافرت خود ادامه دهيم ( من به بندر ريگ بروم و تاجر همسفرم به بوشهر ) ما هردو شب دير به رختخواب رفتيم و صبح پيش از آنكه از خواب برخيزم ، تاجر همسفرم به شهر اگر بشود نام شهر بر آن نهاد رفت ، تا با رضا قلى خان ديدار نمايد . در حدود ساعت سه بعد از ظهر در حالى