ايرج افشار

407

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

تأكيد كرده و بلافاصله به طبع رسيد و تمثال ايشان هم به مناسبت رياست عاليه‌اى كه داشتند در اول كتاب گذارده شد و بعد كه از چاپ بيرون آمد و جلسه شد يك نسخه از آن را حضور ايشان تقديم كردم و يك نسخهء ديگر را خودم حضور اعليحضرت رضا شاه بردم . پرسيد چيست . تفصيل را گفتم . گفتند بگذاريد بعد مطالعه كنم . اتفاقا همان روز عصر جلسهء وزرا در دربار منعقد بود و ايشان برحسب معمول بايستى به هيئت بيايند . من برحسب تكليف در جلو عمارت دربار ايستاده منتظر تشريف‌فرمايى ايشان بودم . در ساعت مقرّر آمدند و همين‌كه به من نزديك شدند با يك لحن طعن‌آميزى گفتند فلانى ما اين همه زحمت كشيديم و فرهنگستان تأسيس كرديم و كوشش مىكنيم كه الفاظ عربى از زبان فارسى بيرون برود . تو تازه از سر گرفته و كلمات عربى را ترويج مىكنى . اين همه عربى چيست در اين رسالهء خود نوشته‌اى . مىخواهى اظهار فضل كنى . گفتم من در اين رساله همه [ 71 ] سعيم اين بوده است كه الفاظ عربى كمتر استعمال كنم و اگر در چند جا چند جملهء عربى از كلام الله مجيد يا احاديث و اخبار آورده شده است برحسب اقتضاى كلام و جلب توجّه عمومى و تأييد مقصود اساسى بوده است ، نه براى اظهار فضل و خودنمايى . گفت اين « بندتنبانى » ها چيست به هم مىبافى . اين را گفت و با كمال اعراض به هيئت وزرا رفت . در هيئت وزرا هم همين موضوع را بيان كرده بود . من هرچه پيش خود فكر و در رسالهء خود امعان نظر كردم نتوانستم هيچ مورد و محملى كه مصداق و موجب اين فرمايش و تغيّر باشد پيدا كنم . امّا يك چيز بعينه به نظرم رسيد و يقين دارم كه همان چيز سبب تغيّر خاطر اين مرد خودخواه شده است و آن اين بود كه شاه همين‌كه كتاب را گشوده ديد كه در صدر كتاب تمثال وليعهدش هست و تمثال خود او نيست و بر خلاف اسلوبى كه در آن زمان شيوهء متملّقان و مزاجگويان ظاهرساز شده بود و براى خوش‌آمد شاه در هر ورق پاره تمثالى از او به كار مىبردند واقع شده و اين خود يك نوع بىاعتنايى به شأن او تعبير مىشود و به او برخورده و او را متغيّر ساخته است . منتها نمىخواست و نمىتوانست اين راز درونى خود را فاش كند و از طرف