ايرج افشار

394

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

بيرون مىآورديم و قدم ديگر را مىگذاشتيم . گاهى از خاكريز بالا مىرفتيم كه شايد آنجا گل كمتر باشد ، مىديديم بيشتر است . باز سرازير مىشديم . مرحوم مجلل الدّوله دولتشاهى پدرزن شاه كه رئيس تشريفات دربار هم بود همراه بود . اين بيچاره پايش هم مىلنگيد و نمىتوانست [ 55 ] با سايرين همراهى كند . ولى در اين‌جا مجبور بود كه با همان پاى لنگ خود را به جايى برساند . زيرا وسيلهء ديگرى در ميان نبود . من و آقا ميرزا قاسم خان صور وزير پست و تلگراف ملاحظهء حال او را كرده قدرى آهسته‌تر مىرفتيم كه او در آن بيابان تنها و سرگردان نماند . به اين جهت قدرى از شاه دور افتاديم . عرق هم از سراپاى ما سرازير شده بود . تشنگى هم از طرفى با شكم گرسنه زورآور بود و ناچار به گودالهاى آب كه مىرسيديم بىاختيار روى آن افتاده و از آن آبهاى گل‌آلود بر سر كشيده باز به راه مىافتاديم . تقريبا يكى دو ساعت به همين منوال طىّ طريق كرديم و شايد در ظرف اين يكى دو ساعت بيش از سه كيلومتر راه نرفته بوديم . ناگاه به نقطه‌اى رسيديم كه يك اتومبيل لارى آنجا ايستاده بود و شيبانى وزير فوايد عامه را ديديم كه با سرتيپ فرج الله خان آنجا هستند و مىخواهند به شهر بروند . ما را كه به آن حال ديدند با خود برداشتند و روانه شديم . از اعليحضرت پرسيديم گفتند ايشان به شهر رسيده‌اند . شيبانى نقل كرد اعليحضرت كه پياده به شهر مىرفته‌اند در عرض راه به هيولايى برخورده‌اند كه در جلو ايشان مثل نعش افتاده است . با روشنايى كبريت ديده‌اند سرتيپ فرج الله خان است . پياده و شتابان به شهر مىرفته تا براى شاه اسب‌سوارى بياورد . چون بيچاره مبتلاى رماتيسم مزمن هم بوده در اين نقطه از رفتار بازمانده و بىحال شده و بىاختيار افتاده است . شاه مرا در آنجا مأمور كرد كه بالاى سر او بايستم و به محض اينكه وسيله‌اى از شهر يا جاى ديگر رسيد او را سوار كرده به شهر برسانم . حالا اين اتومبيل لارى را از شهر فرستاده‌اند كه ما را به شهر ببرد . خلاصه نيم ساعتى گذشت كه ما هم به شهر رسيديم و ما را با سراپاى خيس و لجن به خانه‌اى پياده كردند كه هيچ نمىدانستيم كجاست . همين‌قدر شد كه آب