ايرج افشار
369
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
گفت اسلحهء خود را بدهيد . گفتم آقاجان من اهل سلاح نيستم و اسلحهاى همراه ندارم كه بدهم . گفت هرچه در جيب و بغل داريد بيرون بياوريد . هرچه بيرون آوردنى بود بيرون آورده به دست او گذاشتم . اتفاقا در كيف بغلى من از بقاياى حقوقى كه چند روز پيش گرفته بودم وجهى باقى مانده بود . به آن جوانك گفتم در اين كيف وجه نقدى هم هست . گفت هرچه هست بدهيد پيش ما عيب نمىكند . همه آن اشيا را در ميان دستمال من پيچيد و بيرون رفته مجددا در را به روى من بست . مشاهدهء آن جمال زيبا در آن تاريكى شب با حال زارى كه داشتم اين رباعى را به خاطرم آورد كه آن [ 23 ] عارف بزرگ در بزمى كه اميرزاده معشوق او با خنجر بر او حمله كرده بود بالبديهه انشاد كرده بود . سهل است مرا بر سر خنجر بودن * در پاى مراد دوست بىسر بودن تو آمدهاى كه كافرى را بكشى * غازى چو تويى رواست كافر بودن بارى البته همين معامله را كه با من كردند با رفيق من معين الملك هم كرده بودند و از اين رفتار آخرى من يقين كردم كه ما در اين سوراخهاى تنگ و تاريك زندانى شدهايم و معلوم نيست مدّت آن چهقدر طولانى خواهد بود . اين افكار آشفته از يك طرف روح مرا در عذاب داشت و سرما و تاريكى هم از طرف ديگر بر شدّت تألم مىافزود . على الخصوص كه از نيم شب هم ساعتى گذشته بود و گرسنگى هم مزيد علّت گرديده . تقريبا دو ساعت در آن قفس تنگ و تاريك بر سر پا ايستاده بودم و فضايى نبود كه لامحاله قدمى بزنم و نفسى بكشم . در آن موقع بود كه به سوابق احوال خود فكر مىكردم و اعمال گذشتهء خود را از پيش نظر مىگذراندم كه ببينم چه خطا و لغزشى وقتى از من صادر شده است تا مستوجب چنين عقوبتى شدهام . در ميان اين افكار پريشان غوطه مىخوردم ناگاه صداى در بلند و در به روى من باز شد و يكى درآمد و گفت بسم الله بفرمائيد . گفتم كجا . گفت پيش رئيس . اين خبر بيشتر مايهء وحشت و اضطراب شد كه چه خوابى براى ما ديدهاند . خواهىنخواهى از اين سوراخ بيرون آمدم . در اطاق معين الملك را هم باز كردند و بالاتفاق روانه شديم . آن دو قراول هم ما را به همان نحو كه آورده بودند مراجعت دادند و به محلى كه رئيس اردو و آقا سيّد ضياء الدّين بودند بردند . اين