ايرج افشار

336

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

اصفهان فرستاد ولى دهاتيان آنجا اين دفعه هم فتح نمايانى كرده عدّه‌اى از سپاه دشمن را كشتند و يك برادر و يك عمو و دو پسرعموى محمود را به اسيرى گرفتند . محمود در نتيجه قبل از رسيدن قاصد شاه با شاه سلطان حسين داخل در مذاكره شد كه اسرا را مبادله كنند . شاه هم قبول كرد ولى اهالى سده اسراى خود را به قتل رساندند . به اين جهت محمود هم متغيّر شده اسراى صفوى را كشت و محاصرهء شهر را سخت‌تر كرد . در اين موقع كار قحطى شهر بالا گرفت . مردم به خوردن گوشت سگ و گربه و نعش اموات مشغول شدند و آنها كه به اين قبيل چيزها هم دسترسى نداشتند راه ديار ديگر پيش گرفتند . شاه به محمود پيغام داد كه حالا حاضر است [ 64 ] شرايط پيشنهادى او را در باب واگذاشتن مشرق ايران و دادن مستمرى و قبول ازدواج با شاهزاده خانم صفوى بپذيرد . ولى محمود ديگر زيربار نرفت . شاه چندى بعد چون ديگر چاره‌اى ناچار ديد به استعفا تصميم كرد و براى آنكه افاغنه به حمله وارد شهر نشوند و حكم قتل عام ندهند اولياى دولت چنين صلاح ديدند كه شاه به پاى مبارك به فرح‌آباد برود و با دست خود تاج را بر سر محمود بگذارد . به اين جهت شاه بىلياقت در جمعه 12 محرم سال 1135 با جمعى از امرا به فرح‌آباد رفت و در مقابل محمود نطق بليغ اين ذيل را ادا فرمود : « . . . قادر متعال را مشيّت بر آن قرار گرفته كه من بيش از اين سلطنت نكنم . اكنون موقع آن رسيده است كه ترا بر تخت مملكت ايران برقرار كند . به اين جهت من مملكت را به تو تسليم مىكنم و از خدا شكوه سلطنت را مىخواهم . » سپس دستار محمود را به جقه و پر سلطنتى آراسته گفت : « به آسودگى و فراغت سلطنت كن » . محمود كه تا اين موقع ساكت بود در جواب ننگ دودمان صفوى گفت : « ناپايدارى دولت روزگار و سعادت انسانى را قرار بر همين است . خداوند هرطور كه مىخواهد دولت‌بخشى مىكند . سلطنت را از يكى مىگيرد و به ديگرى وامىگذارد . ولى من وعده مىدهم كه اعليحضرت را برادر خود بدانم و بىرأى او اقدام به امرى ننمايم . » همان روز امان الله خان با عدّه‌اى افغان وارد اصفهان شدند و شاه سلطان حسين هم روز يكشنبه 14 محرّم از در مطبخ به داخل خلوتخانه رفت و محمود در