آنه مارى شيمل ( مترجم : فرامرز نجد سميعى )

42

در قلمروى خانان مغول ( فارسى )

بود و مىخواست كه نهايتا حكمران شود و ابو الفضل در مورد عده‌اى از جوانان افشاگر راز ، به سليم گزارش داده بود . جهانگير پس از به تخت نشستن در كمال خونسردى نوشت : با وجود اينكه اين واقعه دليلى براى خشم در جان و روح شاه وقت بود ، به هر حال خود را سرانجام آماده كردم ، بدون احساس ناراحتى آستانهء كاخ پدرم را ببوسم . وقتى اكبر در ماه اوت 1602 از مرگ دوست وفادارش اطلاع پيدا كرد ، بىهوش شد . در آن روز بايد كه او اين بيت شعر را سروده باشد : زمانى كه شيخ ما از اشتياق زياد نزد ما آمد ، آمد او از اشتياق به پاى بوسم ، بىسر و بدون پا آمد ! ( 20 ) در هر حال سالهاى آخر زندگى اكبر تيره و تار بود ؛ مراد در اثر اعتياد مرده بود ، و دانيال - نخستين‌بار در سال 1588 ازدواج كرد - كمى پيش از اينكه شاهزاده خانم بيجاپورى كه بايستى با او ازدواج كند و نمىخواست به برهان‌پور وارد شود ، به همان سرنوشت دچار شد . اكبر مىتوانست بر فيلهاى وحشى چيره شود ، ولى با پسر و وارثش سليم ( 21 ) مشكلات جدى داشت ، و در حالى كه وليعهد در اللّه آباد راه خود را مىرفت ، فرمانروا همواره بدگمان‌تر مىشد و از مسموم شدن ترس داشت . برخى از افسرانش انتشار داده بودند كه بيشتر مايلند خسرو ( متولد 1587 ) پسر بزرگ سليم را جانشين اكبر ببينند - خسرو و برادرش خرم ، شاه جهان بعدى ، به عنوان نوعى گروگان در دربار اكبر بودند . البته در سال 1603 به لطف وساطت مريم مكانه ، مادر اكبر صلح و آشتى برقرار شد . اكبر عمامه‌اش را بر سر سليم گذاشت و بدين‌ترتيب نقش او را به عنوان جانشين نزد خود تأييد كرد . در 15 اكتبر 1605 اكبر درگذشت و آرامگاهى عظيم و از نظر سبك آميخته‌اى عجيب و غريب ، براى او در سيكاندرا بنا نهاده شد .