محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
68
خلد برين ( فارسى )
سعادت ، آن گوهر صدف كرامت به خانهء عورتى خانجان نام نقل مكان نمود و مدت يك ماه مانند چشمهء حيوان كه از نظرها پنهان مىباشد در منزل آن مستوره از ديدهء مردمان مستور بود . بعد از آن آن گوهر و الا را به صوابديد خاتون عظمى شاه پاشا ، آبه نام عورتى از طايفهء ذو القدر كه در ايام رضاع ، خدمتكار آن گوهر خورشيد شعاع بود به خانهء خود كه در محل روميان اردبيل بود برده چند روزى نگاه داشت و از بيم آن كه مبادا پرتو آن آفتاب و نور آن چراغ از روى آن خانه سر به درى پيش گيرد و غمازان خبردار شوند آن در شاهوار را به جوار مسجد جامع اردبيل به گنبدى كه به « مقبرهء الله و يرميش آقا » اشتهار دارد نقل نموده چند روزى نيز در آنجا لوازم حفظ و حراست به تقديم رسانيد . و در ايامى كه آن آفتاب برج اقبال را از برجى به برجى انتقال روى مىنمود والدهء قدسيهاش را از هيچ راه اطلاع بر احوال سعادت اشتمال آن آرايش افسر و گاه نبود و از اين رهگذر ، هر روزه آتش حزن و اندوه از كانون خاطر محزونش بيشتر [ 15 ] شعلهور مىگشت تا آبه را از حال آن گرفتار گونه گونه رنج و ملال اطلاع حاصل شده خود را به خدمت آن بلقيس سيرت مريم سريرت رسانيد و صورت حال آن شاهباز اوج اقبال و بشارت صحت و عافيت آن حضرت را معروض گردانيد . و بنا بر آن كه از جانب رستم ميرزا بر سبيل تعاقب و توالى فرامين به صدور مىپيوست كه كسان ايبه سلطان از هر راه كه توانند در استيصال خاندان حيدرى اهتمام تمام به تقديم رسانند آن گمراهان مردود در طلب گوهر مقصود مبالغه را از حد بردند و از اين رهگذر آبه را خوف و هراس بىقياس روى نموده در صدد آن درآمد كه آن آفتاب اوج سرورى را به برج ديگر راهبرى كند و آن فروزنده گوهر را در درج مكان ديگر مخزون سازد . در آن اثنا به حسب اتفاق يكى از صوفيان و غازيان كه در ركاب سلطانعلى پادشاه به حرب ايبه سلطان رفته زخمدار فرار نموده بود و بعد از آن واقعه در مسجد جامع اردبيل مجروح و مختفى به سر مىبرد از راه استعلاج به نزد