محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
63
خلد برين ( فارسى )
ظاهر كار رعايت و مراقبت جانب ايشان مىنمود اما در خفيه و نهان جمعى از معتمدان خود را تعيين كرده بود كه ايشان را به چشم نگاهداشته نگذارند كه هيچكس از طبقهء صوفيه و غازيان قزلباش به خدمت سلطانعلى پادشاه آمد و شد نمايند . ليكن در آن اوان كه آن سه عالى گهر در اردوى رستم ميرزا به سر مىبردند صوفيان صفوتكدهء اخلاص و ارادت همچنان روى عقيدت به آستان سدره نشان ايشان آورده پنهان از مردمان ، نذورات از سيم و زر و در و گوهر و اجناس نفيسه و ساير مرغوبات مىگذرانيدند و چون بر حسب فرمان رستم ميرزا نمىتوانستند كه در اردو اقامت نمايند به منازل خود باز مى - گرديدند . آخر الامر رستم ميرزا از هجوم طبقهء صوفيه هراس بىقياس به خود راه داده در سنهء تسع مائه كه از قشلاق خوى متوجه ييلاق بود قصد قطع رحم كرده خواست كه سلطانعلى پادشاه را شربت شهادت چشاند و كوس شهرت لعن يزيد را به نام خود بلندآوازه گرداند . يكى از خدمت پيشگان مجلس ، آن جناب را از انديشهء ناصواب وى آگاه گردانيد و آن مقتداى آفاق نيز بنا بر انديشهء ارباب غدر و نفاق به مقتضاى الفرار مما لا يطاق عمل نموده به اتفاق برادران عالى شان به جانب اردبيل به تعجيل روان شد و صوفيان صافى طويت و مريدان صاحب حقيقت كه در آن نواحى و حوالى بودند كمر ارادت و خدمت بر ميان جان بسته به موكب همايون پيوستند و به جد و اهتمام تمام به تهيهء اسباب مدافعه و محاربهء اعداء پرداخته رايت جرأت و جلادت افراختند . رستم ميرزا بعد از اطلاع بر رفتن ذرارى سپهر شهريارى آغاز اضطراب و بىقرارى نموده از راه جهل و نادانى پسر خال خود را كه موسوم بود به حسين بيك عليخانى به اتفاق ايبه سلطان و لشكرى گران بر اثر شاهزادگان روان گردانيد ، و آن سرگشتگان باديهء غوايت و طغيان در روزى كه نزديك به اردبيل رسيدند و سلطانعلى پادشاه از آمدن ايشان آگاه گرديد پيشتر از آن كه فريقين به يكديگر رسند چون به نور ولايت دانسته بود كه از دست بد مستان خمخانهء