محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
660
خلد برين ( فارسى )
صوب چمن رادكان كه منزل و مكان ايشان بود تافتند . و مقارن آن چون خبر قرب ورود لشكر عراق متواتر گرديد مجال عزيمت نيافته از راه جهان ارغنان به جانب سبزوار شتافتند . چون خبر ورود ايشان در دامغان به موكب ظفر نشان خاقان عليين آشيان رسيد عساكر فيروزى نشان از جرأت و دليرى ايشان حيران و پريشان گرديدند . چه با وجود قرب لشكر عراق كه اضعاف مضاعف سپاه خراسان بودند آمدن ايشان تا سبزوار در نظرها مستبعد مىنمود و به رسيدن اين خبر ، گمان مردمان آن شد كه در آن زودى در ميان فريقين كار به ستيز و آويز خواهد رسيد و از اين راه اكثر امراء و عظماى سپاه در وقوع اين محاربه طريق عدم رضا و اكراه مىسپردند ، چه طوايف قزلباش كه در هر دو لشكر دامنزن شعلهء شور و شر بودند اقوام و اقارب يكديگر بودند . امراى صائب راى مانند قلى بيك قورچى باشى و شاهرخ خان گاهگاهى سخنان دولتخواهانه مشعر بر ترك نزاع و جدال بر زبان مىآوردند و چون امثال اين سخنان ، خاطر خواه ميرزا سلمان و رفقا نبود امراى مذكور را در دوستى شاهزادهء و الا نژاد از اهل نفاق شمرده اسناد دو رنگى به ايشان مىنمودند و ايشان از بيم اين تهمت به مقتضاى مصلحت وقت ، زبان به اظهار ما فى الضمير نمىتوانستند گشود . القصه اين قيل و قال در معسكر ظفر مآل نقل مجالس خرد و بزرگ بود تا در خلال اين احوال موكب جلال شاهزادهء بلند اقبال به صوابديد عليقلى خان به دار السلطنهء هرات معاودت نمود . باعث بر اين عزيمت آن بود كه چون خبر قرب ورود خاقان روزگار با سپاه بسيار و لشكر بىشمار در سبزوار مسموع عليقلى خان و ساير امراى خراسان گرديد و سعى و اهتمام ميرزا سلمان در دفع و رفع ايشان به مسامع پير و جوان رسيد و بيم آن بود كه چون آن دو لشكر فيروزى - اثر كه در نظر انديشه ، پارهء تن هم بودند به يكديگر رسند به شآمت زيادهسرى و خودرائى ميرزا سلمان و تابعان وى نايرهء شور و شر در ميان ايشان به نوعى بر افروزد كه دود از دودمانها برآيد بنابر اين با