محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

659

خلد برين ( فارسى )

فيروزى شعار پيوستند تا رفته رفته جمعيتى روى نمود كه زال گردون به عينك دوربين مهر و ماه در قرون سالفه از سپاه ظفر پناه قزلباش كم ديده بود . القصه موكب ظفر قران چون بحر بىكران ، جوشان و خروشان قطع مراحل مىنمود تا شاهويردى يكان عم مرشد قلى خان كه از راه اصلاح ذات البين به خراسان رفته بود مراجعت نمود و بعد از ادراك شرف سجده و پاى بوس چون در مجمع امراء از جانب مرشد قلى خان زبان به تمهيد معذرت گشوده در اثناى محاوره ، تندخوئى و درشت - گوئى مىنمود مقيد و مؤاخذ گرديد . همچنين مهديقلى بيك ولد حسين بيك چاوشلو ، قورچى تير و كمان كه از اعاظم طايفهء استاجلو بود چون از راه تعصب اويماقيت و حمايل ايل و عشيرت ، در مجمع امراء گستاخانه زبان‌آورى مىكرد به جرم زياده‌سرى و بلندپروازى ، ابواب مؤاخذه و قيد و بند بر روى خود گشود . و رفته رفته كار گرفتارى ايشان به جائى رسيد كه سلمان خان و ريش‌سفيدان طايفهء استاجلو به اغواى معاندان و اقتضاى دوستى شاهزادهء و الا شان ، آن دو گرفتار بند و زندان را به تيغ بىرحمى از ميان برداشتند . اما چون آوازهء توجه موكب همايون خاقان به استحقاق با دريا دريا لشكر فارس و آذربايجان و عراق در ديار خراسان انتشار يافته پرتو اين خبر بر ساحت ضمير عليقلى خان و مرشد قلى خان تافت به احضار جمعى از امراء كه با ايشان عهد و پيمان در ميان داشتند مسرعان روان و خود در ركاب گردون جناب شاهزادهء عالم و عالميان يعنى نواب گيتىستان فردوس مكان از دار السلطنهء هرات به صوب مشهد معلى نقل مكان نمودند و همكيشان در عرض راه به ايشان پيوسته كمر تسخير مشهد معلى و گوشمال مرتضى قلى خان را بر ميان جان بستند و بعد از ورود به حدود مشهد مقدس معلى چون بر عدم انتظام مهام مرتضى قلى خان و قلت اعوان و انصار او آگهى يافتند به قصد تاخت و تاراج طايفهء جونى قربانى كه از اتباع مرتضى قلى خان و سلسله جنبان شوكت و اقتدار وى بودند عنان به