محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

649

خلد برين ( فارسى )

ولى خليفه كه از امراى خراسان هواى خونخواهى پدر در سر داشت به اتفاق قورخمس خان شاملو و ساير امراء و لشكريان عراق به مشهد مقدس معلى رسيدند صلاح در آن ديدند كه نخست با عليقلى خان و ساير امراى خراسان از در ملايمت و خير انديشى در آمده حجت بر ايشان تمام كنند . لاجرم محمد خان تركمان ، رسولى چرب زبان با نامهء صداقت عنوان به نزد عليقلى خان فرستاده ابواب پند و نصيحت بر روى وى گشاد . اما چون امراى خراسان اسماعيل قلى خان را طالب خون پدر و محمد خان را از راه معادات قديم طايفهء تركمان با اويماق شاملو بر سر شور و شر مىديدند و در ميان ايشان و مرتضى - قلى خان نيز كار از اصلاح و مدارا گذشته بود در فتحى از مراسله و پيغام بر روى اين مدعا نگشود و عليقلى خان در جواب مواعظ و نصايح محمد خان بر صحيفهء بيان نگاشت كه : چون فى ما بين ما و مرتضى قلى خان كار از صلح و صلاح و موافقت و اصلاح درگذشته و از هيچ راه ما را با او موافقت ، ممكن و مقدور نيست اگر جوياى آن باشند كه امراى خراسان سر تسليم و انقياد بر آستان گردون شان گذاشته دوئى از ميان امراى قزلباش برخيزد ، دست اقتدار او را از حكومت مشهد معلى كوتاه كرده ديگرى از امراى عظام را كه در نظام و انتظام مهام دولت شاهزادهء كامكار كه به فرمان پدر بزرگوار خود فرمانفرماى اين ديار است و با ما دست يكى تواند داشت حاكم مشهد معلى و قائم مقام آن مغرور بىپروا گردانند تا امراى خراسان ابواب وفا و وفاق بر روى امراى عراق توانند گشود و به آئينى كه پيش از اين بنده و دولتخواه شاه و شاهزاده بوده‌اند بعد از اين نيز توانند بود . چون پيغام عليقلى خان به شرح مسطور به محمد خان و مرتضى - قلى خان رسيد چون خيال ديگر در سر داشتند و وقعى چنان به عليقلى خان و ساير امراى خراسان نمىگذاشتند به انسداد ابواب صلح و صلاح پرداخته رايت جنگ و جدال افراختند و مسرعان به احضار اتباع و لشكريان خود به اطراف و جوانب روان كرده جمعيتى