محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

642

خلد برين ( فارسى )

مىكردند و پيشكش مىفرستادند . عاقبت پستى فطرت و دنائت طينت ، پرده از رخ كار قلندر برداشت و از سلطنت و پادشاهى به تنعم و تن‌پرورى قناعت كرده شدايد امور لشكركشى و دشمن‌كشى را بر طاق نسيان گذاشت و فرومايگى و پست فطرتى او بر عقلاى الوار آشكار شده آوازهء آمدن خليل خان نيز در ميان ايشان اشتهار يافت و قلندر از الوار متوهم و پريشان شده ايشان را رخصت داد كه به منازل خود روند ، و چون به اين بهانه الوار را از سر خود وا كرده به قصد استمداد از سيد سجاد والى عربستان روى توجه به جانب حويزه و دزفول آورد . اما خليل خان حاكم كوهكيلويه كه در درگاه جهان پناه بود چون خبر شورش قلندر و قتل پسر خود را شنيد به قصد گوشمال قلندر از خاقان بحر و بر مرخص و متوجه آن كشور گرديد و بعد از ورود به آن حدود جمعى از زياده‌سران الوار بندانى و غير ايشان به بهانهء هواخواهى قلندر نابكار بر سر راه خليل خان آمده در دره‌اى كه يك راه بيش نداشت در كمين فرصت نشستند و به هنگام عبور خان مذكور ، تير و سنگ بسيار بر رهگذار وى ريختند . از شست قضا تيرى بر هدف سينهء خليل خان آمده رخت به ديار ديگر كشيد و اين معنى وسيلهء درازدستى طايفهء الوار به قتل و غارت غازيان افشار گرديده خبر قتل خليل خان به قلندر رسيد و از راهى كه رفته بود بازگشته بار ديگر بر سر او جمعيتى عظيم به وقوع انجاميد . در خلال اين احوال محمود خان ولد خليل خان به جاى پدر حاكم آن كشور گرديده با طايفهء افشار متوجه دفع فتنهء آن نابكار شد و به كرات در ميان ايشان محاربات روى نمود . در اثناى اين قيل و قال محمود خان به عرض مرض ، طريق عدم پيمود . و چون كار بر طايفهء افشار دشوار گرديده بود على سلطان پسر ديگر خليل خان را كه حاكم شوشتر بود به دفع فتنهء قلندر آوردند و او نيز در عرض راه چون به رامهرمز رسيد در دست سيد مبارك ولد سيد مطلب كشته گرديد . غازيان افشار را ديگر در دهدشت مجال اقامت نمانده خود را