محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

589

خلد برين ( فارسى )

به صدر ظهور نمىرسيد پيوسته با ما ، در مقام نقيض‌گيرى بوده خفت و اهانت تمام به ما مىرسانيد و آنچه ما ، در نظام و انتظام مهام دولت ابد مدت مقرون به مصلحت مىدانستيم به آن راضى نمىشد و بر خلاف قرار داد امرا و ريش‌سفيدان به دلخواه خود عمل مىكرد ، و ما بندگان هر چند از راه رعايت ادب و آداب جوياى رضاى خاطر آن عليا جناب بوده‌ايم اما نفسى از بيم خوى بهانه‌جوى او ايمن و مطمئن نبوده‌ايم و اكنون كه به صدور بعضى امور كه بىاختيار روى نموده و پردهء حجاب از ميان رفع شده به كدام دست و دل از گزند بازخواست وى ايمن توانيم بود و مع ذلك در كيش مروت و رعايت ناموس سلطنت چه گونه روا باشد كه در ميان پادشاهان شهرت كند كه در ميان قزلباش از دودمان سلطنت چون مردى نمانده ، كار اختيار پادشاهى به زنان افتاده و مدار كار و بار روزگار ايشان اكنون بر نفاذ فرمان نسوان ايشان است ؟ ما حصل سخن آن كه كار از كار گذشته و تمام طوايف قزلباش به خون او تشنه گشته‌اند . اكنون اگر ولى نعمت ، تخت سلطنت و نظام كارخانهء دولت را مىخواهد دست از پايدارى بقاى او بردارد و الا ، تمام طوايف قزلباش را از اين آستان سعادت بنيان مأيوس و محروم دانسته اين معنى را منشأ صدور انواع مفاسد شمارد . و چون به وساطت محرمان ، حاصل اين سخنان پريشان به عرض خاقان عليين آشيان رسيد متوجه انتظام كارخانهء دولت گرديده با امراء از در ملايمت درآمده و به ايشان پيغام داد كه چون دلخواه شما آن است كه سررشتهء قبض و بسط عظايم امور سلطنت در قبضهء اقتدار ريش‌سفيدان و امناى دولت ابد مدت باشد مقرر داريم كه من بعد مهد عليا در امور ملكى به هيچ وجه مدخل ننموده در گوشهء انزوا به طاعت و عبادت مشغول باشد و اگر گويند كه بودن وى در حريم حرم ، دست اقتدار ما را از خدمات مرجوعه كوتاه دارد چون از راه مصلحت وقت شاه جنت مكان مادر ما سلطانم را به قم فرستاده ما يحتاج روزگار او را در آن ديار سامان داد و قرب بيست سال آن ملكهء ملكى خصال در آن ولايت بسر برد ، ما نيز به سنت سنيه پدر بزرگوار خود