محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
551
خلد برين ( فارسى )
چند نفر پيشخدمت و عملهء بيوتات ، ديگرى در ملازمت ميرزا اقامت ننمود . از اين رهگذر فى الجمله روزگار آن سرور در ديار مازندران پريشان و ابتر گرديد و چون ديد كه كار وى در خدمت جد بزرگوار به كجا رسيد در صدد اصلاح كار خود درآمده به كرات ، حقيقت عصيان و طغيان ميرك ديو را به ميانجى عرايض به مسامع جلال رسانيد . اما عرايض مذكوره به جواب دلخواه مقرون نگرديد و شاهزاده بخواه و ناخواه در مازندران حكومتى به اكراه مىكرد و در كمال بىاقتدارى روزگارى مىگذرانيد و به ملايمت و دلجوئى ، جمعى از ديوساران مازندران را مطيع و منقاد ساخته به اصلاح حال خود مىپرداخت كه ناگاه قضيهء هايلهء خاقان جنت مكان به وقوع انجاميده كار شاهزادهء افتاده را يكباره ساخت . و چون بيچاره آدمى تا گرفتار بست و گشاد قفل وسواس روز و شب و ممتحن به كشاكش منشار آمد و رفت انفاس سراپا تعب است در هيچ حال دست خيالش از دامن اميدوارى كوتاه نمىباشد شاهزادهء از پا افتاده چون شنيد كه اورنگ سلطنت و پادشاهى به جلوس عم بزرگوارش اسماعيل ميرزا زيب و بها پذيرفته به پختن خيال خام اقدام نموده از چندين راه ابواب اميد حصول كام و برآمد مرام بر روى خود گشود و به دليل و برهان خاطر نشان خود كرد كه در ايام سلطنت عم بزرگوار ، مهين شريك دولت و مالك ملك و صاحب اقتدار و اختيار او خواهد بود و از اين معنى غافل افتاد كه شايد اين عم ، سراپا غم و اين بزرگوارى ، محض مشقت و خوارى باشد و حبل المتين اين خيال خام آن بود كه بنابر قاعدهء مقرر چون پسر بر اورنگ پادشاهى نشيند مادر به كام دل ، گلهاى كامرانى از گلزار سلطنت پسر چيند و از اين قرار مهد عليا سلطانم كه مادر آن حضرت و جدهء ماجدهء من است چون فرمانفرماى حريم حرم باشد از راه محبت مفرطى كه پيوسته با من داشته و دارد نخواهد گذاشت كه روزگار من در گير و دار حكومت ناقص مازندران كه كوه قافى است مملو از ديوساران آن ديار ، به ناكامى گذران باشد و به يقين زمام