محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
546
خلد برين ( فارسى )
در ايام اقامت خراسان شعراى آن ديار ريزهخوار خوان احسان حضرتش بودند و اكثر اوقات در مجالس انس ، طريق خدمت و مجالست وى مىپيمودند . در نظم اشعار عاشقانه يگانهء زمانه بود و « جاهى » تخلص مىفرمود . اين مقطع نمونهاى از لآلى اشعار آبدار اوست ، نظم : بعد از هزار شب كه به بزمش رسيدهاى * جاهى غنيمت است از او بر مدار چشم القصه چون وقت آن رسيد كه از حركات چرخ دولابى ، يوسف جان عزيزش به چاه ناكامى افتد ديوساران چراكسه كه در آن چند روز دربان حريم حرم آن شاهزادهء محترم بودند به اشاره و تمهيدى كه با اسماعيل ميرزا در ميان داشتند بىباكانه و بىادبانه قدم در حريم حرم گذاشتند و آن سرو نوخيز جويبار سلطنت را از كنار عطوفت صبيهء قدسيهء خاقان جنت مكان كه در حبالهء وى بود چون گوهر از رشته بيرون كشيدند و حلق نازنينش را كه بوسهگاه حور و عين مىشايست به كمند بىرحمى فشرده به نفس كشيدنى از كار وى فارغ گرديدند . بعد از سنوح اين داهيهء عظمى كه فرياد از نهاد پير و جوان و زمين و آسمان برخاست مهد عليا كه گوهر هم سلك آن در يگانه بود فرياد و فغان به اوج آسمان رسانيده گريبان جان چاك و شور يوم النشور از حرمسراى ميرزا به ثريا رسيده قيامت خفته بيدار گرديد و دوست و دشمن از ناله و شيون پردگيان حريم حرم شاهزاده دانستند كه مآل حال آن زيبندهء اورنگ سلطنت و جلال به كجا رسيد . اسماعيل ميرزا نيز از فرياد و فغان ايشان خبردار گرديده منصب مهردارى را به جلدو و جايزهء قتل سلطان حيدر ميرزا به شمخال بد فعال مفوض و مرجوع گردانيد . بعد از اين داهيهء عظمى خدرمعلى از بيم آن كه مبادا كرايم مخلفات شاهزادهء ناكام به تاراج تصرف اسماعيل ميرزا رود كتابخانهء آن يگانه را كه در نظر ارباب دانش و ديد ، گنجينهاى بود مشحون به لآلى كتب نفيسه و قطعات و مرقعات و تصاوير بىشبه و نظير در آب