محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
33
خلد برين ( فارسى )
به نور ارشاد آن حضرت ، سالك شاهراه نجات شدند بنابر آن كه مهر درخشان را از كسوف زوال و ماه تابان را از خسوف انتقال ناچار مىباشد بعد از آن كه آفتاب عالمتاب هدايت و ارشادش به اوج كمال پيوست و وقت آن آمد كه اين خورشيد اوج كمال روى به مغرب زوال نهد و يوسف جان عزيزش از زندان علايق تن و زنجير عوايق بدن رهائى يافته همسفر كاروانسالار مصر بقا گردد لا جرم در اواخر ايام حيات ، امراض متضاده بر شهرستان وجود وافر الجودش هجوم آورده ضعف مزاج قوت گرفت و دست كاركنان قوا و حواس از تدبير و تصرف ملك بدن كوتاه گرديد و كار ناتوانى به جائى رسيد كه روزى در ايام قوت ضعف بر زبان الهام بيان گذرانيد كه به گوش هوش از هاتف غيب شنيدم كه گفت هر مرضى كه در تمامى كتب اطبا مذكور است بر بدنت نهادهاند و هر ثوابى كه جميع اصحاب امراض را دهند به تو داده . و آن والى شهرستان ولايت با وجود تزاحم آلام و تراكم اسقام در آن ايام از براى هر نمازى به تجديد وضو مىپرداخت و به گاه نماز در قعود و قيام ، جمعى از نزديكان را ممد و معاون خود مىساخت . و به هنگام اشتداد مرض چون از شدت وجع بىآرام مىشد به موضعى كه اكنون مرقد معطر و مضجع منور آن سرور است تشريف قدوم ارزانى داشته در آن مكان مقدس مىآسود . و چون حليلهء جليلهاش كه صبيهء شيخ زاهد و مادر شيخ صدر الدين موسى بود آن حضرت را به خانه مىآورد ديگر باره از شدت آلام مىفرمود كه مرا به خانهء من بريد . و چون منتسبان دودمان كرامت مىگفتند كه شما در دولتسراى عز و شرف خوديد در جواب مىفرمود كه خانهء اصلى من آن است كه شيخ را در آنجا سپردهاند . و در حين قرب وصول به عالم وصال ، منتسبان خاندان كرامت و ملتزمان عتبهء علياى هدايت را جمع آورده منصب ولايت عهد و ارشاد ارباب ارادت و اعتقاد را به گرامى خلف خود شيخ صدر الدين موسى كه نبيرهء دخترى شيخ زاهد بود كرامت نمود و اولاد و اصحاب را به متابعت آن حضرت و اعلاى معالم دين مبين و پيروى طريقهء مشايخ و