محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

455

خلد برين ( فارسى )

شبى تا روز ديگر بالين و بستر آن حكيم دانشور را از برف مهيا نموده لحاف پنبه‌دارى نيز از برف بر وى پوشيدند . و چون سرد - مهريهاى روزگار و خنكيهاى خان مردم آزار ، خدمتش را به آن بليه گرفتار كرد به ناچار روى حذاقت به تدبير كار خود آورد و دواى آن درد را به خوردن افيون منحصر شمرده به چابكدستى دوستى كه نواله‌اى از آن دشمن جان به وى رسانيد در زندان برف ، چندين بار از آن خورد . و چون از آن درياى بلا سفينهء حيات خود را به ساحل نجات رسانيده از بأس و سطوت خان نادان ايمن گرديد به بلدى بخت بلند به درگاه پادشاه اقبالمند آمد و خاقان جنت مكان كه در آن اوان متوجه نظام و انتظام آستان عرش نشان سلطان خراسان بودند و از نفايس اشياء آنچه را بهتر و پسنديده‌تر مىشمردند صرف نظم و نسق و رواج و رونق آن آستان گردون شان مىفرمودند خدمتش را كه در عهد خود يگانهء ازمان و ادوار بود به خدمت طبابت آن روضهء عرش درجهء سدره مرتبه سرافرازى داده به آن ديار فرستادند و سالها در مشهد مقدس معلى به معالجه و مداواى بيماران و تأليف و تصنيف كتب و رسائل در علم ابدان مشغول بود . و چون در اوان خنكيهاى دوران ، گرمى چنان از افيون ديده به خوردن آن معتاد گرديده بود اكثر بيماران را به دادن ترياك مداوا مىنمود . و چون هنگام رحيل از اين بيمارستان پر قال و قيل رسيد به گشاده روئى متوجه سرابستان جنان و در آن آستان ملايك پاسبان مدفون گرديد . از غرايب اتفاقات كه متمم اين حكايات است آن كه چون جالينوس زمان را به فرمان عبد الله خان مىخواستند كه در برف نهان سازند يكى از دوستان چنانچه ايمائى به آن شد چنانچه ديگران آگهى نيافتند نوالهء افيون به آن ذو فنون حواله كرده بود . و از غرايب اتفاقات بعد از نجات خدمتش از ولايت شروان در حينى كه محرم كعبهء اقبال بود در دار السلطنهء تبريز بار اقامت چند روزه گشوده روزى از يكى از كوچه‌هاى آن ملك دلپذير عبور مىنمود . از قضا در اثناى مرور جنازه‌اى را ديد كه حاملانش به محلهء خاموشان مىدوانيدند . از يكى