محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

427

خلد برين ( فارسى )

بر سر منصب خطابت دار السلطنهء تبريز در ميان مولانا جلال الدين حافظ تبريزى و مولانا سعد الدين محمد خطيب ابواب تردد به در دولتسراى مير باز بود . روزى مولانا جلال الدين حافظ از راه خدمتگزارى به خدمت وى آمده در فكر آن آمد كه مطلب خود را به تقريبى معروض دارد . حضرت مير به گمان آن كه خدمتش مولانا سعد الدين است مشار اليه را مخاطب ساخته فرمود كه مولانا جلال - الدين شايستهء منصب خطابت نيست ، خاطر جمع‌دار كه آن خدمت را به تو مىدهيم و بنا بر آن كه جمع‌دار كه آن خدمت را به تو مىدهيم و بنابر آن كه جمعى حمايت وى مىنمايند گاهى او را نيز به اين خدمت اميدوار مىسازيم . مولانا جلال الدين از مضمون اين مقال فهميد كه مير ستوده خصال را در ضمير [ 91 ] آينه نظير چيست ، لاجرم ترك تردد نموده بعد از آن دردسر مير جليل نداد . و چون روزگار سيد بزرگوار به پايان رسيد در سال نهصد و سى و هفت عازم سفر ناگزير گرديد . امير نعمة الله حلى : هر چند به علو نسب و سموحسب و عالم معالم ربانى و عارج معارج بديهه سنجى و شيوا بيانى و از تلامذهء بحر گوهرخيز معارف و عوارف شيخ على بن عبد العالى بود چون نسبت به آن حضرت از در زياده‌سرى درآمده طريق خصومت و نفاق مى - پيمود مطعون ارباب دانش و بينش روزگار مىگذرانيد و با آن كه به تربيت نظر اكسير اثر خاتم المجتهدين قلب ناتمام عيار هستى مستعار خود را زر كرده بود به اغرا و اغواى شيخ ابراهيم قطيفى حاضر شده خود را از شاگردان وى مىشمرد و پيوسته در صدد كسر حرمت شيخ بزرگوار بوده در اين باب كتابات به شيخ قطيفى مىنوشت و او را بر ارتكاب بعضى از امور كه مستلزم نقص منزلت حضرت مجتهد الشان مىشد ترغيب مىفرمود و رساله‌اى در باب صحت نماز جمعه و سقم آن در غيبت امام عليه السلام بر خلاف عقيدهء پسنديدهء خانم المجتهدين درست داشته عازم آن بود كه در حضور خاقان جنت - مكان از در معارضه و مباحثه درآمده به الزام آن مقتداى انام پردازد و به اين عزيمت جمعى از فقها و علما را كه قاضى مسافر و مولانا