محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

351

خلد برين ( فارسى )

نكرد و مىپنداشت [ 73 ] كه شوق سرشار ، برادرزاده را به ديدن عم بزرگوار مىآورد ! بنابر اين مجلسى رنگين ترتيب داده با پنج شش نفر از مصاحبان در ديوانخانه فارغ البال بنشست و وقتى خبردار شد كه ذو الفقار نابكار با دويست سوار از اشرار ، اردوى او را تار و مار كرده با تيغ آبدار به دربار او رسيد و چون كار از كار گذشته بود خان از بيم جان ، خود را به حرمسرا انداخت ! و آن سفاك بىباك پياده گشته چست و چالاك طنابهاى خيمهء سرا را به تيغ قهر بريده خيمه را بر سر عم بزرگوار فرود آورد و پس از آن به ضرب تيغ صاعقه‌بار ، برق خرمن حيات خان و پنج شش نفر از ملازمان وى گرديده تمامى را پاره پاره گردانيد . ساير ملازمان خان چون حال بدان منوال ديدند ملازمت و متابعت ذو الفقار نابكار گزيدند . مقارن آن سيد بيك كمونه با چهارصد نفر عرب نيزه‌دار از گرد راه رسيده به ضرورت به سپاه ذو الفقار پيوست و آن غدار بىزينهار بسيارى از لشكريان خود را چهار ضرب زده از سكه و صورت انداخت و از آنجا به در بغداد آمده بعد از محاصره مسخر ساخت . و بعد از تسخير دار السلام مجموع اقوام خود را بكشت و والى تمام عراق عرب گشت . گفتار در توجه خاقان جنت مكان به صوب صواب خراسان و وقوع محاربهء آن اورنگ‌آراى سرير كيان در موضع جام با خانان تركستان و به فتح و فيروزى اختصاص يافتن آن شهريار عالىشان رسمى است ديرين كه از سلاطين روى زمين چون يكى بعد از ديگرى زيورآراى تخت و نگين گردد تا جوهر خود را مانند تيغ آبدار به مردم روزگار ننمايد و رگ شريان گردنكشان زياده‌سر را در معركهء فتح و ظفر به نيشتر بلارك سراپا جوهر نگشايد « 1 » و چون در

--> ( 1 ) - نسخهء اصل در اينجا دو صفحه و نيم سفيد دارد .