محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
289
خلد برين ( فارسى )
حيات آن زبدهء سادات عالى درجات درآمد و در روز ششم شهر رجب سنهء سبع و عشرين و تسع مائه پير احمد بيك و قاسم بيك مهردار و اسحاق بيك را با گروهى انبوه از خواصان خود به دولتخانهء آن سيد يگانه فرستاده فرمان داد كه خدمتش را گرفته مقيد و مغلول به حصار اختيار الدين برده به حبس آن جناب پرداختند . و بعد از زندانى شدن آن عزيز مصر عزت ، سراى سعادت آن حضرت را با منازل اقوام و اقارب و منسوبان و متعلقان بلكه خانههاى مصاحبان و همسايگان وى را به جاروب نهب و غارت رفته نمونهء صحراى كربلا ساختند و آتش شور و شر در آن روز به مرتبهاى شعلهور گرديد كه شرار آن ، دود از دودمانها برآورد و بسيارى از اصحاب آن جناب مقيد و مؤاخذ گرديدند . القصه آن سيد و الا نسب ستوده حسب ، آن روز و آن شب را در كنج زندان به محنت و تعب تمام گذرانيده روز ديگر گوهر الفاظ اين بيت را در سلك نظم كشيده در خدمت آن خان نادان ، شفاعتخواه خون ناحق خود گردانيد كه ، نظم : به تيغ ظلم مرا مىكشى و خواهى ديد * كه عاقبت چه كند با تو خون ناحق من اما اثرى بر آن مترتب نگشت و فايدهاى به حال آن سيد ستوده خصال نداد و با آن كه روز ديگر اشراف و اعيان هرات به نزد امير - خان رفته زبان به التماس خون ناحق آن سيد بزرگوار گشودند نخل ملتمس ايشان ثمرى نبخشود و به صوابديد قساوت قلب و صلاح خاصان بىمروت خويش در هشتم ماه مذكور قاسم بيك مهردار را با جمعى از اشرار به حصار اختيار الدين فرستاد تا به شعلهء تيغ بيداد ، خرمن حيات آن منبع سعادات را به باد فنا دادند . بعد از سنوح اين هايلهء جانگزا اكابر و اشراف از اطراف جمع آمده به دستورى خان بيدادگر جسد مطهر آن سيد عالى گهر را به رسم و آئين از قلعهء اختيار الدين به خيابان شهر آورده بعد از تجهيز و تكفين و نماز به احترام و اعزاز به كوه مختار كه مقبرهء آباى