محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

12

خلد برين ( فارسى )

زهى والائى نسب اين پادشاه گرامى حسب كه نسبت نسبش به خاندانى مىرسد كه به مقتضاى صدق مؤداى لولاك لما خلقت الافلاك ، جهان و هر چه در اوست موجود به طفيل وجود اوست . و طلوع اين آفتاب عالم‌تاب به مطلعى مىپيوندد كه به منطوق خبر صدق اثر انا و على من نور واحد . آب حيات هستى مكونات از عين الحيات وجود با وجود آن بحر گوهر خيز ولايت و هدايت در جوست و فى الحقيقه در محكمهء عقل حقيقت اساس ، والائى نسب اين خديو خداشناس به دو شاهد عدل به ثبوت مىرسد و از دو راه به يك نور باهر الظهور مىپيوندد . جهان پناهى كه تا از راه شرف سيادت و ولايت و طريقهء منقبت كرامت و هدايت چنانچه بعد از اين به تفصيل گزارش يابد به تاج و تخت سلطنت صورى و معنوى سرافراز گرديد با اتصاف صفات كمال و نعوت جلال از تمامى پادشاهان جهان و صاحب كلاهان دوران ، شرف امتياز يافت . صاحب كلاهى كه تا بر حسب حسب بر اورنگ تاجدارى و تخت شهريارى نشست سلاطين آفاق و پادشاهان به استحقاق ، غبار آستان گردون‌شانش را جواهر سرمهء ديدهء اعتبار خود شناختند و جبين نياز را به سجدهء درگاه فلك پيشگاهش چون جبههء خورشيد نورانى ساختند . تا آفتاب دولت بى - زوالش از مشرق كمال طالع نشد پرتو انوار عدل و احسان بر ساحت جهان نتافت و تا ماهچهء رايت ظفر آيتش پرتو اقليم گشائى و كشور - ستانى بر اطراف و اكناف ديار و بلاد نينداخت گلزار ملك و ملت از تابش آفتاب حوادث ، امان نيافت . تا بر سمند عزم جهانگشائى سوار نشد سرهاى گردنكشان آفاق از مركب تن پياده نگرديد و تا مهر درخشان تيغ گوهر نشانش از افق نيام طلوع ننمود كوكب اقتدار سلاطين بلند اقبال به مغرب زوال نرسيد . چون در بسيط جهان ، شادروان جلالت و شأنش همدوش آسمان آمد دواعى هرج و مرج از ساحت مملكت روز افزون ، خيمه به سرحد توارى كشيد ، و چون بر تخت سلطنت پايدار متمكن گرديد به نيروى بازوى جهان‌ستانى ، پنجهء اقتدار قوى دستان شهرستان بغى و طغيان را تاب داد ، و تا به