محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
252
خلد برين ( فارسى )
رسيده صفآراى گرديدند و علاء الدوله با پسر خود سليمان بيك از ميان لشكر ذو القدر به درآمده بر عسكر قيصر حملهآور گرديد و بعد از كشش و كوشش بسيار و ستيز و آويز بىشمار ، شكست بر لشكر ذو القدر افتاده روى آوارگى به وادى فرار نهادند و گمنامى علاء - الدوله را به قتل رسانيده سرش را به نزد سردار لشكر برد و سنان - پاشا سر آن زيادهسر را بر سر نيزه كرده مصحوب قاتل به درگاه قيصر فرستاد . و آن مجهول گمنام ، سرى را كه جز سر خود هيچ سرى را شايستهء افسر سرورى نمىدانست به آستان سلطان روم برده بر زمين نهاد . و چون قيصر خواست كه به ازاى آوردن آن سر ، آورندهء سر را صاحب ملك و افسر گرداند به زبان تفقد و احسان از وى پرسيد كه آرزوى كدام منصب دارى ؟ آن فرومايه چون پايهء آقاى خود را مرتبهء و الا مىشمرد منصب آقاى خود را كه از آحاد عسكر بود نام برد ، و سلطان سليم از آرزوى آن لئيم خندان گرديده آقاى او را در سلك پاشايان منتظم و نوكر را قائم مقام او گردانيد . بالجمله چون قيصر بر تمام ولايت ذو القدر استيلا يافت از آن جماعت جمعى ملازمت وى اختيار نموده گروهى ديگر رخت اقامت به درگاه پادشاه هفت كشور كشيدند و فرقهاى از ايشان سر به دشت و بيابان گذاشته عاقبت به سلطان قانيصا و پادشاه مصر پيوستند و دولت سلاطين ذو القدر كه مملكتشان مرعش و آبلستان و صاحب هشتاد هزار خانوار بودند به نهايت انجاميد . ديگر از وقايع اين سال انتقال سلطان مراد نامراد نبيرهء حسن پادشاه است . بيان اين سخن چنانچه ايمائى به بعضى از آن شد آن است كه در آن زمان كه خاقان سكندر شان عازم بغداد گرديد باريك بيك پرناك او را مصحوب خود ساخته رخت اقامت به ديار شام كشيد و سلطان مراد بعد از آن كه روزگارى در ظل حمايت سلطان قانيصا و پادشاه مصر و شام به سر برد به علاء الدولهء ذو القدر پيوسته نقش مرادش در آنجا مطابق دلخواه نشست ، چه دختر علاء الدوله را خواستگارى نمود و از آن دختر پدر دو پسر گرديد كه يكى را به حسن و ديگرى را به