محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

240

خلد برين ( فارسى )

كه حلقه زد گره‌گشاى رشتهء حياتش گرديد ، و عمود بيستون نمودش بر سر هر سپرى كه سايه انداخت مرد و مركب را چون دانه در دل خاك نهان ساخت . و چون غازيان ظفر قرين ، پادشاه روى زمين را مانند آفتاب يك تنه با تيغ خونريز سرگرم ستيز و آويز ديدند سايه مثال خود را دنباله‌رو آن آفتاب اوج جلال گردانيدند و آن سايهء مرحمت پروردگار ، خورشيدوار از افق هر طرف كه طلوع نمود خيل اعدا را چون كواكب ثابت و سيار آوارهء ديار فرار گردانيده به آن حصار آتشين رسانيد ، و به هر جانب كه رخش رخشان و سمند برق عنانش در تك و تاز آمد لشكر بىحد روم پناه به آن حصار معلوم بردند [ 50 ] . القصه هر بار كه در آن بازار جان ، تيغ ظفر پيكر شهريار جهان خريدار متاع حيات مخالفان مىشد و ايشان گريزان خود را به آن قلعهء روان و حصار آتشفشان رسانيده ابواب دخول آن را بر روى جرأت و جلادت خاقان جهان‌ستان مىبستند و حلقه‌هاى زنجير عرابه را به قلابهاى متين استوار مىكردند ، آن شهسوار مضمار گير و دار بر سر عرابه مىتاخت و به شمشير صاعقه‌بار آتش شرار ، زنجيران را قلم كرده رخنه در آن حصار استوار مىانداخت ، و محصوران از بيم جان به توپچيان و تفنگچيان پناه برده ايشان چند هزار توپ و تفنگ را به يك بار آتش مىدادند و شهريار روزگار به ناچار عنان مركب باد رفتار را به جانب ديگر منعطف مىگردانيد و فوجى تازه را به آن حصار بلند آوازه مىدوانيد . همچنين ايشان نيز طريق ديگران پيش گرفته به امداد توپ و تفنگ ، خسرو فيروز جنگ را باز مى - گردانيدند . و از آن زمان كه آفتاب انور با تيغ و سپر به ميدان چرخ اخضر درآمد تا آن وقت كه رايت ارتفاعش بر فراز اين قبهء نيلوفرى به حد استوا رسيد شهريار گردون سرير ، هفت نوبت خود را به عرابه و زنجير رسانيده به ضرب شمشير ، حلقه‌هاى آن را بريد . و چون سرداران عسكر روم ديدند كه خسرو فريدون‌فر مانند سمندر از آن درياى شعله و شر روى برنمىگرداند قرب هزار ينگچرى قدرانداز