محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
92
خلد برين ( فارسى )
حاجات و قبلهء مرادات گرديد و به اقدام سعى ، طى نشيب و فراز آن راه دور و دراز را پيموده به مرحلهء شوره گل رسيد و به عزم آن كه روز ديگر در چخور سعد جبههء نياز را به خاكبوس عتبهء اقبال شهريار سرافراز رسانده در آن منزل اقامت گزيد . از قضا بهادرى مانند شعلهء سركش موسوم به منتش در آن نواحى قلعه داشت و پيوسته قدم جرأت در طريق راهزنى مىگذاشت و چون آتش به هر چه مىرسيد از خود مىپنداشت . ناگاه خبر مرور و عبور قراجه الياس و رفقاى وى به آن حقناشناس رسيده به رسم استعجال به استقبال ايشان اقبال نمود و از در دلجوئى و مردمى درآمده نخست ابواب ضيافت و ميهمانى بر روى ايشان گشود و هر چند نفر از صوفيان را در منزلى فرود آورده پس از آن به جاى خوان احسان ، سفرهء شعلهء تيغ و برق سنان بر روى ايشان كشيد و ملازمان خود را كه از جملهء راهزنان بودند به غارت و تاراج ايشان مأمور گردانيد . و چون صوفيان ديدند كه كار به كجا رسيد ايشان نيز تيغ جرأت از نيام انتقام كشيدند و به قدر مقدور در دفع و رفع آن جماعت كوشيده به سعى بسيار ، جان از آن ورطه به كنار و خود را به دربار آسمان كردار رسانيدند [ 20 ] . و قراجه الياس بعد از ادراك شرف تقبيل عتبهء گردون اساس ، شكوهء آن حرامى حقناشناس را معروض ايستادگان كرياس گردون - مماس گردانيد . چون پرتو اين خبر به پيشگاه ضمير انور تافت شعلهء غضب جهانسوزش كه اشد نار الحجيم ابردها از آن حكايت مىكند در اشتعال آمده با فوجى از شيرشكاران بيشهء دلاورى به جانب حصار منتش خاكسار شتافت . و آن گمنام بعد از آن كه از توجه شهريار گردون غلام خبردار شد مجال اقامت در آن ولايت نديده قلعه را به معتمدان خود سپرد و قدم در وادى فرار نهاده جان از آن ورطه به سلامت بيرون برد . مقارن فرار آن غدار ، ماهچهء رايت ظفر شعار شهريار گردون وقار به هنگام دميدن صبح نورانى چون آفتاب انور از افق آن ولايت سر زد و شاه جم جاه با سپاه ظفرپناه به ظاهر آن