محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

89

خلد برين ( فارسى )

بىزوال ، مساعى جميله مبذول شمارم . و چون امراء مىدانستند كه قلب روى اندود سخنان آن منافق حسود در دار الضرب ارادت و اخلاص از سكهء قبول بهره‌اى ندارد بر وجهى در صدد جواب وى درآمدند كه چون آفتاب بر او روشن شد كه بعد از اين اقامت شهريار گرون اقتدار در آن ديار احتمال ندارد . امراى عظام چون سخن را بر آن ناتمام تمام كردند عازم ادراك سعادت خاقان سكندرشان شده به آن موهبت سرافراز گرديدند و آنچه در ميان ايشان و آن سركردهء ارباب خذلان روى نموده بود مشروح به عرض رسانيدند . بعد از رفتن امراء چون بارانى ديد كه از ابر تزوير وى بارانى كه به كار سرسبزى روزگار وى آيد نباريد به خاطر گذرانيد كه آفتاب عالمگير را به دام حيله و تزوير اسير و دستگير كند و بدر منير را كه شبچراغ ديدهء ايام است گرفتار زندان و بال و گوشه‌گير زنجير ملال گرداند . هيهات ! چون خورشيد عالم افروز ، تيغ خودنمائى از نيام افق بركشد ابر تيره دل را چه حد كه شعشعهء جهانگشائيش را به سپردارى از نظرها متوارى گرداند و چون صبح عالم‌آرا از گريبان مشرق سر برآورد سحاب مشكين نقاب را كدام يارا كه آن نور پرورد الهى را به زندان احتجاب كشاند ؟ به كمند پشمين ، شكار شير عرين امرى است محال و با تيغ چوبين مصاف با ببر خشمگين خيالى دور از وسعت آباد احتمال . القصه آن دست‌آموز ملاعبهء اطفال خيال به آن انديشهء محال ، طرح صحبتى انداخت و امراء و مقربان آستان گردون‌شان را بر سر خوان خود مهمان ساخت و از ايشان درخواست كه سليمان زمان را به خانهء مور ناتوان به مهمانى برند و به اين بهانه سايهء عنايت آفتاب عالم‌آرا را بر سر ذرهء بىبها گسترند . و چون امراى عالى - مقدار از انديشهء دور از كار آن منافق غدار خبردار بودند آن سرو نوخيز رياض سلطنت پايدار را به بهانهء عارضه‌اى كه فى الحقيقه عارض ذات ستوده صفاتش نبود در دولتخانهء همايون بر سرير سلطنت روز افزون متمكن گذاشته حسين بيك لله را در ملازمتش