قاضى احمد بن شرف الدين الحسين الحسينى القمى

637

خلاصة التواريخ ( فارسى )

خامهء او چون گهر افشان شدى * نظم سخن لؤلؤ و « 1 » مرجان « 2 » شدى و در امر نقاشى « 3 » و تصوير آنچنان چابك دست بودند « 4 » كه سحرسازان مانى « 5 » فرهنگ و جادو « 6 » طرازان خطايى و « 7 » فرنگ و عراق و خراسان و « 8 » آذربايجان « 9 » بر كارهاى آن نازنين صدآفرين مىنمودند . شعر « 10 » : چه « 11 » صورت كشيدى كه صورتگران * چو صورت بماندند حيران در آن همه گشته حيران تصوير او * شده مويى از فكر تشعير « 12 » او « 13 » و در چوگان بازى « 14 » و قپق‌اندازى « 15 » عديل خود نداشتند « 16 » و همچو او شاهسوارى بر روى زمين نيامده بود . بيت « 17 » : به چوگان چو او ترك تازى نمود « 18 » * به گوى سر خصم بازى نمود « 19 » تير وى به غير از آنچه نشانهء وى « 20 » ، به جانب ديگر ميل ننمودى « 21 » . هنگام رزم مهابت « 22 » حيدرى و صولت غضنفرى از وى مشاهده گشتى . نظم « 23 » : ز كين چون شدى « 24 » گرم در رزمگاه * چو خورشيد تنها زدى بر سپاه [ 474 ] ساير صنايع از دست وى جان نبرده بود و استادان آن فنون به طريق شاگردان اخذ تصرفات گوناگون از آن شاهزادهء عالميان نمودندى و از آنها « 25 » همه بهتر و شغل خوشتر « 26 » ، عشق و « 27 » عاشقى بود كه همگى اوقات با بركات ايشان صرف آن « 28 » مىشد ، چنانچه « 29 » خود مىفرمايند . نظم : « 30 » هرزه‌گردى « 31 » بود مجنون سخت جانى كوهكن * رسم و « 32 » آيين محبت در جهان « جاهى « 33 » » گذاشت چون شاهزاده گوهرشاد بيگم صبيهء آن غفران پناه « 34 » تمامى اشعار آبدار آن نامدار را در سلك حروف تهجى درآورده بر آن « 35 » ديباچه‌اى كه حد هيچ « 36 » دانشمند و منشى نيست نوشته و در تمامى ممالك ايران و توران و بلاد روم و مغرب و هند انتشار يافته ، اين كمينهء قليل البضاعه مجددا به ترتيب « 37 » آن گستاخى ننموده « 38 » و « 39 » بواسطهء يمن ، بعضى از اشعار ايشان را در اين نسخه

--> ( 1 ) - ب ، ن : « و » ندارد ( 2 ) - م : مرا جان ( 3 ) - م ، ن : نقاشى تصوير را ( 4 ) - ب ، م ، ن : بودى ( 5 ) - ن : نامى فرنگ و عراق و خراسان ( 6 ) - ب : چادر طرازان انخطايى . م : چادر ترازان ( 7 ) - ب ، م ، ن : « و » ندارد ( 8 ) - م مز ، ب ، ن : « و » ندارد ( 9 ) - م : دريايچيان در ( 10 ) - ن : بيت . م : ندارد ( 11 ) - م : چو ( 12 ) - ن : تسعير ( 13 ) - مز ، م ، ن : ندارد ( 14 ) - مز : تازى ( 15 ) - مز : تازى . ب ، م : بازى ( 16 ) - م ، ن : نداشت ( 17 ) - ب ، م : ندارد ( 18 ) - ب ، م : نبود ( 19 ) - ب : نبود ( 20 ) - ن : او ( 21 ) - م : نمودى . ن : نكردى ( 22 ) - م ، ن : و مهابت ( 23 ) - ن : بيت ( 24 ) - ب ، م : شده . ن : بشد ( 25 ) - ب ، م ، ن : آنهمه ( 26 ) - م : عشق خوشتر و ( 27 ) - م : « و » ندارد ( 28 ) - م : ايشان ( 29 ) - ب ، ن : چنان كه ( 30 ) - م : ندارد ( 31 ) - ن : هرزه‌گردى سخت جانى بد كوهكن . م : هرزه گردى بود سخت جانى كوهكن ( 32 ) - م : « و » ندارد ( 33 ) - ن : جاى نهاد ( 34 ) - ن : مرحومى ( 35 ) - م ، ن : و بر آن ( 36 ) - ب ، ن : هيچكس و هيچ دانشمندى ( 37 ) - م ، ن : به زينت ( 38 ) - ب : ننمود . ن : نمود ( 39 ) - م : « و » ندارد