مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
28
خاطرات و خطرات ( فارسى )
را در چادر نماز پيچيده ، در كمال ادب آمد و نزديك حكيمباشى بنشست ، با بسى آداب و بلحن التماس گفت : حكيمباشى اجازه ميخواهم سؤالى بكنم ، حكيمباشى با لحن طلب گفت بفرمائيد . گفت : شنيدهام حضرت سليمان خواست مخلوق روى زمين را در بر و بحر ميهمان كند ، اجازه از درگاه روزىرسان خواست ، جواب آمد نميتوانى و حكيمباشى با جديت تمام گفت صحيح است ، ناگاه بىبى خانم برخاست ، چادر را انداخت و بروزن گفت نمىتونى گفت مىتونم ( تنتنتن تنتنتن ) مدتى بشكن زد ، توى ريش حكيمباشى كه از يك وجب درازتر بود قروغريبله آمد ، حكيمباشى دهانش بازماند و حضار دست گذاردند به خنده و دلها را گرفتند . چندانكه ترا فزون بود جد * چندان محتاج هزل باشى گاهى بمزاح وقت بگذار * هرچند كه اهل فضل باشى اين بىبى خانم ، هفته هفته در منازل آشنايان مجلسآرا بود و به چادر نمازى يا چادر قدى قانع . نه دعوى ستارگى داشت نه خود را از برآوردگان برجستهء تمدن ميدانست و ستارگان امروز عشر هنر آن ستاره كوران را ندارند . ماديند ، بىلطف و پر مدعا . نسخههاى حكيمباشى شبيه بود به نسخههائى كه موليير در مريض خيالى ميآورد . ابتداى تلفن بعضى اختراعات اخير هفتاد سال قبل بازى كودكان بود ، در برلن لوله - هاى مقوائى كه از يكطرف پوست به كف آنها كشيده بودند و ريسمانى بين آنها متصل بود وسيلهء صحبت با يكديگر قرار ميدادند و باز پروانه مانند آلتى در دست اطفال ديده مىشد كه بتاب زهى يا پيچ فنرى در هوا پرواز ميكرد . از يكى بكمك الكترونى تلفن پيدا شد و از ديگرى بدستيارى ينسن طياره . نگويند از سر بازيچه حرفى * كزان پندى نگيرد مرد دانا فكر پرواز از قديم بسر بشر آمده است ، سرير سليمان ، به آسمان رفتن كاووس ، در حكايات است . نوشتهاند كه اسمعيل حمام پرى ساخت كه پرواز كند افتاد و درگذشت و بسيار ملوانها جان در اين كار سپردند . گاهى صحبت از مسافرت بمريخ مىشود ، چون تصور محال ، محال نيست ، گوييم اگر در اين امر موفقيت حاصل گردد در مريخ هم آشوب خواهد افتاد و در زمين زد و خورد تازه بر سر استملاك ، چنان كه امروز جنگها بر سر مستملكات است . در قتلهاى عام چنگيز خان يكى خودش را بر زمين انداخته بود ، چون ميدان خلوت شد برخاست ، به اطراف نگاه انداخت ، ناگهان ديگرى هم برجاى نشست ، اولى ناله برآورد كه باز شلوغ شد و خوابيد . مريخ هم شلوغ خواهد شد . حركت به طرف تهران 15 ماه مه 1879 از برلن حركت كرديم با شوقى كه نميتوانم بيان كنم و اين مطابق است با نهم جمادى الاخرهء 1297 . پدرم مهندس معدنى خواسته بود ، مسيو ديچ مهندس معدن هم همراه است اخوى هم درس معدن خوانده است . سيمنس او را معرفى كرده است ، مردى سنگين و گيج است ، بعدها معلوم شد معلوماتش اندكى بيشتر از هيچ و اگر هم بيشتر معلومات ميداشت بىثمر بود زيرا دولت تصور درستى نداشت كه مهندس اسباب ميخواهد و معدن آباد كردن خرج دارد ، خيال ميكردند بحضور مهندس ، زمين سينهء خودش را مىشكافد و معادن بيرون مىريزد . ناصر الدين شاه شمش طلا مى - خواهد و در طبيعت تدارك نشده است . در موقع حركت از برلن نشاط ديدار كسان و افسردگى از مفارقت فاميل ديتريثى متبادلا در فكر من جولان دارد ، چه خوب بود اگر در انسان علاقه نبود . بليتى كه در برلن خريدهايم يك سره به برست ليتوسك « 1 » است در متن روسيه در سرحد اشكالى پيش نيامد ، از ورشو گذشتيم ، ورشو از شهرهاى قشنگ است . زمانى كرسى لهستان بوده ، راهآهن در غرب شهر تمام مىشود بايد با درشگه به طرف شرقى رفت . دوشنبه 16 به برست رسيديم ، سراغ صندوقهاى
--> ( 1 ) - Brest - Litovsk