مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )

26

خاطرات و خطرات ( فارسى )

دقت در حساب معروف شد كه در بازديد حسابهاى جنگ 1870 سرتيپى كه فعلا بنيابت امپراتور جانشين آلزاس و لورن است ربع مارك باقى دارد از وزارت جنگ مطالبه كردند و چون محلى براى اجرت پست در بودجه نبود ، پاكت بىتمبر فرستادند ، معزى اليه ربع مارك را تمبر پست از براى وزارت جنگ فرستاد و معذرت خواست كه نمىتواند مورد خرج را بدست بدهد ، اجرت پست ضرر او شد . آن برگو ديتريثى به مجمعى در فلورانس ( ايتاليا ) دعوت داشت ، رفت . در مراجعت قصه‌اى گفت كه بايد شنيد در فرنگ گوى زجاجى رنگ‌برنگ بالاى پايه‌ها در چمن‌ها ميگذراند . يكى از دانشمندان به گوئى برميخورد كه سمت سايهء آن گرم و رو به آفتاب سرد بوده است . رفقا را ميطلبيد و در توجيه آن تعبيرات ميكنند ، رنگ ، جنس ، شيشه و غيره . صحبت گرم مىشود باغبان مشكل‌گشا ميگويد ، اين گلوله‌ها در آفتاب داغ ميشوند و بيم شكستن ميرود ، مره‌بمره من آنها را چرخى مىدهم بسيار از تحقيقات از اين قبيل است و گاهى باغبانى هم نيست كه حل مشكل كند . تجديد ديدار فكر دختر همسايه رزا از سر من بيرون نميرود ، شايد مشغولى او بيشتر بود ، معروف است از دل بدل تنبوشه هست . در اين زمستان باب مراوده را با دختر ديتريثى گشود ، هفته‌اى يك بار از او ديدن ميكرد و عشقى مىرساند ، شايد مضمون شعر شيخ را بخاطر ميآورد : آخر نه دل بدل رود انصاف من بده * چونست من بوصل تو مشتاق و تو ملول من ملول نبودم باخود گفتم : به تماشاى ميوه راضى شو * اى كه دستت نميرسد بر شاخ روزى با پسر ديتريثى مشغول شطرنج بودم ، وقتى شانهء من سنگين شد ، برگشتم ديدم روزا است ، تكيه به شانهء من داده و صورت به صورت من نهاده ، راز از پرده بيرون افتاد . پرده بر خود نميتوان پوشيد * اى برادر كه عشق پرده‌در است معلوم شد در عمارتى كنار ميدان پاريس منزل دارند ، مكرر در ميدان ايستاده‌ام مگر از دريچه سر برون كند و او را ببينم . در اين اثنا جوانان آشنا مجمعى مرتب كردند كه رقص بياموزند مركز اجتماع در خانهء رزا بود ، پسر كوچك ديتريثى و دخترش شريك بودند ، خانم ديتريثى از من خواهش كرد كه در روز اجتماع با دختر او به برلن بروم كه تنها نباشد . با اينكه برادرش همراه بود گفت در مراجعت ممكن است برادرش او را تنها بگذارد ، بدوا خيلى به ميل اين كار را قبول كردم ، چه مىخواستم بهتر از اين . دوسه مجلس هنگام تعليم حاضر شدم ، چون طالب رقص نبودم دندان بر جگر نهادم و حضور در مجلس را ترك كردم كه از قوت خيال من و او كاسته شود و الا : دمى در صحبت يار ملك‌خوى پرىپيكر * گر اميد بقا باشد بهشت جاودان استى همشيره مقامى را بدرب خانه ميرساندم ، به گردش شهر ميرفتم ، ساعتى بعد مىآمدم و او را به منزل هدايت ميكردم ؛ ظن مادرش در حق برادرش بجا بود . تعجب در اين است كه رزا دخترى بود متوسط در اندام و خوشخرام ، موى زرين داشت و لبخندى نمكين ، چشمانى گيرنده و دلربا ، بينى برجسته و دندان درشت ، مكرر در صورت او دقت كردم و در حيرت بودم كه اين چه علاقه‌ايست كه در من پيدا شده است . بين دوازده نفر دختر كه براى رقص حاضر ميشدند و اغلب يهودى بودند ، يكى از هر جهت تمام عيار بود . قامت ، اندام و صورت فوق حد زيبائى ، چشم و موى سياه ، هيچ طرف نسبت با رزا نبود اگر بر ديدهء مجنون نشينى * به غير از خوبى ليلى نبينى را ، آنجا فهميدم ، چه‌سود كه پيوند ما ميسر نبود . شكر ميكنم كه از اين مرحله به سلامت گذشتم و آلوده به ملامت نگشتم ، گويا چنين حالات