مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
24
خاطرات و خطرات ( فارسى )
ايجاد كردهاند ، و در كارى چاره ميجويند كه چاره ندارد . قطعهء انورى آن شنيدستى كه روزى زيركى با ابلهى * گفت اين والى شهر ما گدائى بيحيا است گفت چون باشد گدا آنك از كلاهش تكمهاى * صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست گفت اى مسكين غلط اينك از اينجا كردهاى * اينهمه برگ و نوا دانى كه آنها از كجاست ؟ در و مرواريد طوقش اشك اطفال منست * لعل و ياقوت ستامش خون ايتام شماست آنكه تا آب سبو پيوسته از ما خواسته است * گر بجوئى تا بمغز استخوانش مال ماست خواستن كديه است خواهى عشر خوان خواهى خراج * زانكه گرده نام باشد يك حقيقت را رواست چون گدايى چيز ديگر نيست جز خواهندگى * هركه خواهد گر سليمانست و گر قارون گداست اول قطعهء جنگ است آخر قطعهء صلح ، امروز از جنگ به صلح نميپردازند . قومى كه سابق بعنوان ظلمه مورد لعن بودند ، امروز بعنوان محتكر و سرمايهدار مورد طعنند تا فردا چه لفظ تازه پيدا شود . زمين ميچرخد ، شب و روز مىآيد و ميرود ، بر سر اصطلاح غوغائى و خوابيدنى نيست ، طبيعت كار خودش را مىكند ، قومى بجاى قومى ديگر ميآيند و ميگويند بهتر شد آنچه ديديم بدتر شده آنكرمانيو ده هزار سال مهلت دارد صلحى كه گفتهاند بعمر من و تو ظهور نمى - كند وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا اين مسئلهء لا ينحل يكى از غوامض دنياست و تا امروز چارهء صحيحى در آن بدست نيامده است . ديديم كه همهء قائدان بلواى فرانسه بنوبه زير گيوتين رفتند ، چون همه طمع رياست مقتدره كردند . حرص و شره در خميرهء انسانست ، تخمى است كه ناچار ميوهء خود را به بار مىآورد . چندى خلق را فريب ميدهند تا برياست برسند ، آزادى و مساوات عنوان است حيدرى و نعمتى حقيقت ، قومى را خراب ميكنند براى آبادى خود و در اينكه حد وسطى بايد بدست آورد شبهه نيست . اسلام زينت را روا داشته و در رغد و رفاه زندگى حد نگذاشته . كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا از اسراف و احتكار طلا و نقره منع كرده است و طلا و نقره است كه بر رونق بازار و فراهم شدن كار مىافزايد ، سرمايه به كار مىافتد و سبب رفاه در معيشت مىشود و باز احتكار ارزاق حرام است احتكار زينت و توسعه در اثاثه رونق بازار است ، خريدار نباشد مردم بيكار ميمانند . بهترين ترتيب همان بود كه از ديرگاه در تمشيت زندگانى اختيار كردند ، مردم را چهار گروه نمودند ، كاسب ، زارع ، سلحشور و اهل علم . هر گروه سرشان به كار خود گرم بود و آرزوها محدود و مانع نداشت كه مردم لايق جوهر خود را بروز بدهند و به مقامات برسند ، شعراء ، ادباء ، علماء و وزراء غالب خانزاده نبودند . در دورهء اخير حاج محمد ابراهيم خان اعتماد الدوله كه جدش از جديد الاسلامهاى قزوين بوده ، ميرزا شفيع صدر اعظم يا حاج محمد حسين خان اصفهانى كه بقول اعتماد السلطنه در نسب از اولاد آدم و بحسب رقيب معن و حاتم و يا ميرزا تقى خان اتابك و يا ميرزا آقا خان و يا ميرزا حسين خان سپهسالار يا ميرزا على اصغر خان اتابك كه هيچكدام اميرزاده نبودند و ايل و طايفه نداشتند ، بكفايت مقام يافتند و چه بسيار : پسران وزير ناقص عقل * بگدايى بروستا رفتند روستازادگان دانشمند * بوزيرى پادشا رفتند نادر يا خود پهلوى كى بودند و بكجا رسيدند ، شاهزادهها و خانزادهها چه شدند ، غوغاهائى كه امروز برپاست آرزوهاى بى جا است و نتيجهء افراط در صنعت باميد بازار كه روزبروز ميكاهد همه سعى دارند بر صادرات بيفزايند و روزبروز خريدار كم مىشود . بعقيدهء ما ممالكى كه نان دارند حق صادرات ندارند مگر در مبادلهء اجناس ضرورى كه فاقد باشند و بىسرمايه رونق بازار ميسر نيست . عيبى كه پيدا شده است افزارهاى خودكار است و دستهاى مانده از كار ، جدال درويش و غنى امروز بدان سهولت طى نميگردد كه سعدى در گلستان گفته ، بدشنام و سقط يا گرفتن گريبان و شكستن زنخ