مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
14
خاطرات و خطرات ( فارسى )
رساند بى خبر از اطوار روزگار مادرش در دامن مهر بپروراند تا مردى نامآور شود قدم از خانه بيرون نهد از منافع خمسهء سفر تجربه بيندوزد و از صحبت ياران نكتهها بياموزد دل پر از آرزو و سر پر از سودا به وطن خود بازگردد و در اين مرحله است كه گوشهء نظر بجمالى افكند و در انديشه به خود مىتند هزارگونه سخن به زبان و لب خاموش . عشق « 1 » چبود اضطراب و اضطرار * راه مقصودى سپردن بىقرار چون برون سر از دل انسان كند * از زمين تا آسمان جولان كند عاشقان را ياد معشوقان خوش است * ياد ياران آرى آرى دلكش است هركجا بينى گلى بر ياد او * ميكنى با هر پرش صد گفتگو چون گذر بر سرو آزادى كنى * از قد محبوب خود يارى كنى گوشهاى خواهى در آن گوشه مجال * تا كنى با خود چو بلبل وصف حال نالهء بلبل به گوشت آشنا است * نالهء همدرد تأثيرش جداست اى خوش آن عشقى كه پاينده بود * اى خوش آن مهرى كه زاينده بود عشق را گر پايه بد بر آب و رنگ * سرخ گردد زرد و آن صلح تو جنگ استاد گريز به چيدن ثمرهء جوانى مىزند از بىثباتى روزگار مىگويد : ايمن از نيرنگ گردون هان مباش * كت رهايى نيست از جور و جفاش هركجا جمعى پريشان سازد او * شادمان باشى غمت افزايد او مرد بايد رو نهد اندر سفر * خويش را درافكند اندر خطر گرم و سرد و سخت و سست اين جهان * باز بيند بنگرد در راز آن جمع آرد بهرهها از هرطرف * باز گردد سوى خانه با شرف كس نيابد در زمانه هيچ گنج * گر نبرده از پى تحصيل رنج مرد بايد روز و شب اندر تلاش * تا مرتب آورد امر معاش زن به كار خانه پردازد درست * تا نگردد كار خانه هيچ سست در حين ريختن زنگ كه شاگردان آستين برزدهاند استاد از مهابت آتش و خطرات حريق سخن ميگويد پيش قواى طبيعى قدرت انسان عين عجز است دهان كوره گشاده مىشود و آتش سيال بقالب ريخته همهء تزلزل استاد از مقاومت قالب است كه پيكرش از هم نگسلد و گريز مىزند به بىدوامى پيكر انسان و دست يافتن مرگ و نالهء زنگ در موقع عزا باز زنگ به فغان ميآيد چه واقع شده است روزگار بين دو يار تفرقه انداخته مادرى است كه به كليسا آوردهاند و اطفال دور او را گرفتهاند دهان زمين گشاده و طعمهء او آماده ، پدر از ديده اشك باران و كودكان در او نگران دامن او را گرفته كه نه ما منزل داريم نه مادرمان اطاق مخصوص داشت چرا ميگذارى او را درين چال ببرند خاك برو بريزند بيا بابا نگذار امشب تنها بمانيم افسوس كه دست بابا از چاره كوتاه است چه كند كه راه همه اين راه است . هركجا كدبانوئى رفت از ميان * مىنگردد ساز ديگر خانمان در خاتمه شيلر گريز بسياست مىزند و انقلاب را به آتش قياس مىكند و مثل به شكستن قالب و پراكندن فلز گداخته و سوختن اطراف مىآورد . هر آنكس كه از فتنه آتش فروخت * در آن آتش او خشگ و تر را بسوخت
--> ( 1 ) - عشق يكى از بازىهاى طبيعت است پرزحمت و كمراحت سرشكستن هم دارد داد و ستدى است غالبا بىتأمل و گاهى غيرقابل تحمل ، اگر بسازگارى كشد زهى سعادت اگر توافق دست ندهد سراسر شكايت بقول عطار « هفتهاى عيش و غصه سالى چند » زنهار كه به نظر دل نبندى ، عمرى تلخى بر خود نپسندى ، جمال صورت دير نپايد كمال معنى بايد ، آنجا كه نظر به زر باشد خير نباشد بلكه شر باشد .