مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )

7

خاطرات و خطرات ( فارسى )

و بعضى هم اصلا بدست نميآيد - منزل چهارم كرج است . آشپز ما كارد را وارونه در خرجين گذارده بود در پياده شدن رانش را دريد اسمعيل خان مشغول زخمبندى شد راه رفته زحمت كشيده و . . . معروف است در كرج گرما اخوى را به خيال انداخت كه برود خانه بزنند كه راه نسبت به عبور از پل نصف پل ثلث ميشد . از يك‌طرف كار نكرده بايد كرد و خالى از وحشتى نيستم از طرف ديگر برو آوردن و اظهار ترس كردن به شئونات جوانى برميخورد و خواهى نخواهى دل به دريا زدم گفتند بايد چشم را به رديف تكمهء سردارى دوخت چون بىاختيار شخص بر خلاف جريان آب ميل مىكند رحيم مير آخورمان مواظب من است در منازل ديگر تازه‌اى بخاطر نيست محمد مهدى ميرزا از اجزاى متقدم تلگراف‌خانه در قزوين رئيس است دو روزى اتراق شد و خوش گذشت حاجىآباد منزل بعد از قزوين است عصر وارد شديم هوا گرم است جلو كاروانسرا فرش انداخته و سماور آتش كردند نزديك كاروانسرا قلمستان مفصلى است با غلامحسين خان قدرى در قلمستان جلو رفتيم سوارى از اسب پياده شده اسبش را بدرخت ميبست تفنگ از هيكلش آويخته و قمه بر كمرش بسته اشكال كتاب دزد و قاضى بنظرم آمد از رؤيت او سخت انديشناك شديم برگشتيم گفت چرا برميگرديد در دلم گفتم براى آنكه روى ترا نبينم امشب هم برگذار شد درهء ملا على داير نيست بايد از خزران گذشت عبور از خزران بلا است بسر برديم مقارن ظهر به پل اوشان روى شاهرود رسيديم از گرما كباب و از تشنگى بىتاب ، كپرى از نى زده بودند پناه به كپر برديم كوزهء آب گل‌آلود شاهرود حاضر بود از آن آب خورديم گويا سلسبيل بود . سل المصانع ركبا تهيم فى الفلوات * تو قدر آب چه‌دانى كه در كنار فراتى گفتند در پايهء پل اطاقى است غنيمت دانستيم اسماعيل خان اين شعر را خواند : زير پل منزلگه رندان بود * هركه از پل بگذرد خندان بود در منجيل باز شب در تلگرافخانه برگزار شد پل منجيل خراب بود از كنار آن تخته‌بندى كرده بودند ميبايست از روى آن گذشت بىوحشت نبود آب شاهرود و سفيدرود آنجا درهم ميريزد يكى سفيد رنگ است و يكى سرخ رنگ است از منجيل مدتى سفيد رود از كنار جاده ميگذرد با ناوهائى چون ناو آبغوره‌گيرى كه در منزل داشتيم به اطراف رود گذر ميكنند از براى من تازگى دارد اندك‌اندك وارد جنگل شديم از صفا كيف ميبرديم كه مپرس و مىشنويم كه در اين حدود ببر هست قدرى از كيف صفا كاست از رشت چيزى بخاطر ندارم پيله بازار خوب بخاطرم است سوار شدن به لتكا اشكالى بود كه اشكالات ديگر را فراموش كرديم رودخانه آنجا هفت هشت ذرع بيشتر عرض ندارد و كمتر از قد من عمق ، اخوى دريا ديده و ورزيده بود من و خان دائى را دل ميداد و ما تصور ميكرديم اگر سوار كرجى بشويم از زندگى گذشته‌ايم ابتداى دريانوردى و اثبات پاىمردى است آب عمق كافى براى پارو زدن ندارد كرجى را با طناب تا مسافتى كرجىبانها ميكشند سكانچى مهار را اداره مىكند كرجى مستقيما حركت كرد . گفتند سابق بين كرجى با نهائى كه ميروند و مىآيند در برخورد نزاع ميشده است كه كدام راه بدهند حكومت براى رفع نزاع قرار داده است كه روندگان راه بدهند چه بار آنها سبكتر است چون با جريان آب سير ميكنند كم‌كم نهر گشاد شد و حوصلهء ما تنگ باركاس دولتى به اول دهنه آمده است از كرجى به باركاس انتقال شد آب آرام است و كم‌كم جرأتى پيدا كرده‌ايم پهناى مرداب قدرى مايهء انديشه است و اين فكر براى من لاينفك بود كه چگونه ممكن است به طرف ديگر بخشگى رسيد باز حكايت گلستان و انداختن غلام به دريا بخاطر ميآمد و از اظهار ترس زياد خوددارى ميشد لكن از خاطر محو نميشد كه : به دريا در منافع بيشمار است * سلامت گر بخواهى در كنار است بارى در فكر من آشوبى بود سخت بايستى اين مرحله هم طى شود باركاس بكناره رسيد و پا بخشگى گذارديم شب اول در شمس العماره برگذار شد منظر مرداب دلربا است و فكر كشتى دلخراش فردا يكشنبه كشتى پست به انزلى مىآيد شب را بايد در باركاس گذراند كه صبح بموقع بكشتى