مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
5
خاطرات و خطرات ( فارسى )
و نسخهء آن بدست من آمد كه با نسخهء آلمانى مطابق است . من نسخهاى را كه خودم نوشته بودم در مسافرت دور دنيا به قصد زيارت بيت اللّه همراه داشتم و در پكن يادداشتى پشت آن كرده بودم در سفر آذربايجان از دست رفت و پس از چند سال بدست آمد و اصلاحاتى در آن كردهام و نسخهء جامع است و حاضر طبع . ميرزا حسينخان سفير ايران در اسلامبول در سفر كربلا باردوى ناصر الدين شاه پيوست بطهران آمد و بمنصب صدارت نايل شد نقشهء مسافرت شاه را به اروپا كشيد در سنهء 90 شاه بفرنگ تشريف بردند پدرم در آن سفر از ملازمين بود اخوى مرتضى قليخان را كه از من هفت سال بزرگتر است و عمهزاده عليخان را همراه بردند ( ناظم العلوم ) اخوى را در برلن گذاردند و عمهزاده را در پاريس قصد پدرم اين بود كه اخوى را در لندن بگذارد در برلن از وارنر سيمنس ديدن مىكند كه از اقوام او يكى بطهران آمده بود براى داير كردن سيم هند اين آشنائى سبب مىشود كه اخوى را در برلن بگذارند پس از مراجعت پدرم باغ استاد شير جعفر را در شمال لالهزار خريد سى هزار ذرع بود در ذرعى يك ريال عمارتى در آن بنا كرد و از عمارت ملك الكتاب نقل مكان كرديم بالاى باغ استاد شير جعفر صحراست در جنوب آن باغ لالهزار « 1 » و باغوحش كه شير پلنگ گرگ خرس بعضى طيور و حيوانات كوهى در آن باغ جمع كردهاند . ناصر الدين شاه شيرى مأنوس در عمارت داشته يكى را زخمى كرده بوده است به باغ وحشش مىبرند و در باغ رها بوده است روزى جعفر قليخان عمو على الصباح به آن باغ ميرود و دچار شير مىشود با حالت ضعف مىآورندش به دار الفنون لباس دريده و خون از آنها جارى ، مىفرمودند شير كه پنجه روى شانههاى من گذارد مثل فانوس تا شدم و اين حكايت راجع به اوايل دار الفنون است از سوانح آنكه هفت ساله برادرى داشتم عباسقلى نام بديع شمايل و خوشزبان طرف علاقهء كوچك و بزرگ دنبال دايهاش بمطبخ رفت آشپز مشغول صاف كردن چلو بود طفل از پشت سر او ميگذشت آبگردان آب جوش بر سرش ريخت . آنچه كردند از علاج و از دوا * رنج افزون گشت و حاجت ناروا هفتهاى آن ناكام نالان بود روز هشتم مقارن ظهر غشوه برو عارض شد پدرم مقارن اينحال به اندرون آمد ضجهء زنها را شنيد برگشت از حافظ تفأل كرده بود اين شعر آمده بود : رهزن دهر نخفته است مشو غافل از او * كه گر امروز نبرده است بفردا ببرد عباسقليخان حال آمد روز ديگر همانوقت غشوه آمد و كرد آنچه كرد من با مادرم كنار رختخواب او بوديم پايش را از لحاف بيرون كرد مادرم پوشاند گفت سرما ميخورى باز بيرون كرد گفت اينجا خوب است عجب باغى است و رفت آنچه مسلم است در موقع مفارقت روح از بدن مشاهداتى رخ ميدهد و خالى از دلالتى نيستند پدرم با اينكه شعر نميگفت در فوت او سه رباعى ساخته است . نازك گل من سوخت سراپا از آب * دل در بر من ز رفتنش گشت كباب او خفته به زير خاك و ما بر سر خاك * اى خفتهء روزگار ما را درياب و له
--> ( 1 ) - لالهزار باغى بود بين خيابان لالهزار و ميدانى در متمم خيابان اسلامبول و خيابان ماشين كه حال اكباتان نام نهادهاند قسمت شرقى آن را باغ وحش ميگفتند حال همه عمارت شده است خيابان لختى ( سعدى ) آن دو قسمت را از هم جدا كرده است ناصر الدين شاه لالهزار را به نود هزار تومان فروخت تولوزان التماسها كرد كه نگاه بدارند كه سبب لطافت هواى شهر است نشنيدند در تابستان خيابان لالهزار هواى خنك بسيار خوبى داشت در آن اوقات كه خيابان خوشهوا و روحافزا بود اهالى كمتر استفاده ميكردند اينك كه هواى آن خيابان باطنا و ظاهرا كثيف و موذى است محل توجه و ازدحام خلق است و مخرب اخلاق سابق اين ازدحام در تيمچهء حاجب الدوله ميشد .