حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
672
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
كه وضع اينطور است و كار منحصر به خودش و امير بهادر است ؛ با ما هم به مهربانى راه مىرود . ما هم از چنگ پسر زال جسته ، حجاج ابن يوسف را سلمان فارسى مىدانيم ؛ تا خداوند چه خواسته باشد . باز امير آمده بود در خلوت به معما و سربسته به من خيرخواهى مىكرد كه حكما شما را به خدمتى مأمور مىكند ؛ دوستانه مىگويم كه مبادا زياد اظهار كرده ، انكار كنيد . جواب دادم كه تا بتوانم ، به عجز و التماس ، زير بار مأموريت نمىروم ؛ ولى در صورتى كه مثل وزير دربار و وزير همايون بفرستند ، علاجى ندارم . از قرينهاى كه در مجالس همه روزه بىنظمى آذربايجان مطرح و مذاكره شده است ، ظن من اين است كه براى من خواب آذربايجان را ديدهاند . اگر زنجير كرده به اردبيل بفرستند ، با آن ناكس « 127 » طرف نخواهم شد . آن مردم او را نشناختند ؛ به همان چشم سرتيپى فوج قرهداغ و رياست قشون و تملقات از فردا فرد عملجات به او نظر مىكنند . خلخال را هم جزء اردبيل معين كرده ، به سعد السلطنه داده است . ظهير الديوان مطرود خراسان ، بيگلربيگى مستقل تبريز است با لقب مفخم الملكى . ديوانخانه و تجارب با ساعد الملك . بطور عملكرد ، حتى دوستان امير نظام ، خانهنشين و مسكوت الاختيار . نير السلطان و فتح السلطان و سالار نظام ، هريك طرف رجوع . بنان السلطنه هم واسطه و راستهء كل حكام . حاجى ميرزا كريم فعال مايشاء . اين وجود مقدس « 128 » به هيچ كس راست نمىگويد و محبت قلبى ندارد ، حتى با امير بهادر هم ؛ فقط با همه زمينهسازى و تزوير مىكند و اگر كارش استحكامى پيدا كرد ، بر احدى ابقاء نخواهد كرد . من كه به هيچ چيزش مطمئن نيستم . آنقدر هست كه سلوك ظاهرش با من ، تمام مردم ، حتى وليعهد را تغيير حالت داده است و از در تملق و خوش آمد بيرون آمدهاند . كار را بايد به خدا واگذاشت و از او اصلاح خواست . على الحساب جز ضرر دو سفر قم و جاجرود ، حاصلى نبخشيده است ، مگر وضع سلوك ظاهرش كه صحبت بدارد . حتى ديروز وقتى كه سوار شديم گفت ، نظام السلطنه پيرمرد است ، در اينجا هيچ شكار نكرد . شاهزاده گفت ، علاوه بر مرحمتى شكار بدست مبارك ، من هم هيچ روزى بىسهم نگذاشتم . بعد گفت ، همين جا سوار كالسكه بشو كه در اين برف ، سوارى اسب براى تو صدمه است . اينها را مىنويسم كه ميزانى از كارها بدست بياورى . تا مراجعت از جاجرود ، شاه از دادن لقب وزير اعظمى طفره زد . در خلوت ، محرمانه امير بهادر اصرار كرده بود ؛ قبول نكرده بودند . همان پيشخدمت كه آنجا مشتمال مىكرد به من گفت . خود امير هم سربسته گفت كه شماها اصرار در تعيين لقب نكنيد ، بايد به صرافت طبع شاه واگذاشت . حبل المتين در باب اعلان يك نفر ، مشت خودش را باز كرد . زيرا اين نسبت اعلان را به او دادند و علماى اينجا و كربلا كلا انكار كردند ؛ مدلل هم شد كه
--> ( 127 ) - منظور محمد على ميرزا وليعهد است . ( 128 ) - منظور مظفر الدين شاه است .