حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
74
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
سپهسالار و امين الملك مصلحت ديدند كه چون من چندين سال است در عمل فارس اطلاع و بصيرت كامل دارم و معتمد الملك به كلى از وضع حكومت ، خصوصا فارس ، بى اطلاع است ، مرا همراه او بفرستند كه در معنى وزير او باشم . ضمنا قرار دادند كه هر جائى را خودم طالب باشم ، حكومت آنجا را بدهند ؛ ولى محمد حسن خان را موقتا بفرستم ، بعد از دوسه ماه كه معتمد الملك مسلط به كار خود شد ، خودم به محل حكومت بروم . و نيز فرمايش مؤكد شاه شد كه ، معتمد الملك با تجمل و دستگاه حركت نكند ، به چاپارى برود ؛ چون دو ماه از سال گذشته است ، وقت باقى نيست . من كه دانستم با حيات مشير الملك اين عمل پيشرفت نمىكند ، به مصلحت وزير رسائل با معتمد الملك به تلگرافخانه رفتيم و مشير الملك « 15 » و قوام الملك « 16 » را حاضر كرديم . قوام الملك بهواسطهء خصوصيتى كه با معتمد الملك داشت ، مطمئن بود كه جميع امور فارس راجع به او خواهد شد ؛ ولى معتمد الملك گفت ، قوام الملك به حكومت بوشهر و دشتى و دشتستان برود . من گفتم ، در حكومت سابق هم به او تكليف كردند و نرفت ، حالا مشكل است قبول كند . و اين معنى مسلم بود كه با حكومت داراب و ايل عرب و بهارلو و خصوصا بيگلربيگيگرى شهر كه موروثى اوست ، هرگز قبول نخواهد كرد . در تلگرافخانهء شيراز قوام پرسيده بود ، چه كسانى در تلگرافخانه هستند ؟ مبشر السلطنه رئيس تلگرافخانه گفته بود كه ، سعد الملك و معدل الملك هم در تلگرافخانه هستند . از بودن معدل الملك ، فهميده بود اين كار اوست . قوام الملك جواب داد كه ، اگر براى اغتشاش آن صفحات است ، بر عهدهء من تا آمدن شما ؛ آنوقت اگر رأيتان به رفتن من به بوشهر قرار گرفت ، من حاضرم . مجددا به مشير الملك تلگراف كردند كه ، حكما بايد قوام الملك برود به بوشهر . از آنجائى كه ميانهء مشير الملك و قوام الملك خوب نبود و نمىتوانست اجراى اين حكم را بكند ، جواب داد ، انشاء الله تا آمدن شما ، همان طورى كه قوام الملك جواب داده است ، اغتشاش نخواهد شد . ديگر معتمد الملك جوابى نداد تا اينكه حكم شد من و معتمد الملك چاپارى برويم . در راه فارس دو نفر نوكر معتمد الملك برداشت ، دو نفر هم من و چاپارى رفتيم . در قهرود معتمد الملك به من گفت كه ، من طاقت سوارى با اسب چاپارى را ندارم . اسب ميرزا محمد حسين هم چون خام و انبارى بود ، وامانده بود . من دو اسب خودم را براى او گذاشتم و با اسب چاپارى حركت كردم و سيد اسماعيل جلودارم را با خودم بردم . يك ساعت از شب رفته ، يك فرسخ از آبادى « سه » گذشته بوديم كه در آن جلگهء سرازير ، اسب من سكندرى خورد ؛ من و اسب بر روى هم غلتيديم . با هزار زحمت از زير اسب بيرون آمدم . من ملتفت نبودم كه ساعتم افتاده است . ساعت سه از شب رفته به مورچهخورت رسيديم ، جلوى چاپارخانه روى سكو پياده شدم . رئيس چاپارخانه كه از پسرهاى
--> ( 15 ) - مقصود ميرزا ابو الحسن خان مشير الملك است . ( 16 ) - مقصود ميرزا على محمد خان قوام الملك است .