حسينقلى خان شقاقى

75

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )

در خارج شهر ساخته كه در آن‌جا همه نوع وسيلهء آسايش و اسباب عيش مهيا بود . در حوالى قصر من يك بتكده بود . روزى به سبيل تفنن محرمانه داخل آن بتكده شدم و چون كسى را در آنجا نديدم بت چوبى را كه مركز ستايش آن بتكده بود برداشته به قصر خود درآمده و آن بت را به مستراح انداختم . دو روز بعد پيشخدمتى آمد و گفت پيرمردى است خادم بتكدهء مجاور قصر مىخواهد شما را ملاقات كند . گفتم بيايد . پيرمرد وارد شد و به روى پاهاى من افتاد . بناى گريه و التماس گذارد كه معبود چندين سالهء مرا شما آورده‌ايد و او را در جاى بدى جاى داده‌ايد استدعا آنكه او را از آن جاى بد خارج نموده به من عودت دهيد . من خيلى خشمناك گشته او را بيرون كردم و گفتم به من افترا مىگويى . من هرگز مرتكب چنين كارى نگشته‌ام . پيرمرد بت‌پرست رفت و دو روز بعد بازآمد . باز به همان قسم گريان و نالان و التماس كنان باز او را رد كردم و رفت و دو روز ديگر آمد . اين‌بار گريه نمىكرد و با زبان ادب به من گفت كه معبود مرا رد كن تا در حق تو دعا بكنم و يقينا معبود من به شما در برآوردن مقاصدتان كمك خواهد كرد و اگر معبود مرا رد نكنى در حق تو سه نفرين خواهم كرد و گرفتار خواهى شد . بهتر اينست كه الان معبود مرا از آن جاى بد نجات داده به من بدهى . من باز متغير گشته شروع به فحاشى كردم و حكم به طردش دادم . بت پرست برخاست با لهجهء سخت به من گفت : نفرين اول من اينست كه اگر معبود مرا عودت ندهى خداى من ، ترا از اين سلطنت خلع نمايد . پس معبود مرا بده تا اين نفرين در حق تو گيرا نگردد . من باز به او بد گفته اصرار در خارج كردنش كردم . بت‌پرست باز به صدا آمده گفت براى دفعهء دوم به تو مىگويم و نفرين دوم اينست كه اگر معبود مرا ندهى خداى من ترا از مملكت خود خارج كرده و ديگر روى وطن نبينى من ديگر به او اعتنا نكرده به ملازمان امر به نفيش كردم . وقتى كه او را چسبيدند كه اخراجش نمايند پيرمرد بت‌پرست گفت براى وهلهء سوم به تو مىگويم كه معبود مرا رد كن و از جاى بد او را برهان و الا نفرين سوم را به تو مىگويم و آن اينست كه معبود من نسل ترا منقرض دارد و اندوختهء تو نصيب تو نگردد . باز من به اين حرف آخرين او اعتنا نكرده از او روى خود را گردانيده به اتاق ديگر رفتم . اين بود كه چندى نگذشت پدرم بمرد و فورا انگليسها در مملكت من مداخلات مستقيمه نمودند و به من رسما اطلاع