حسينقلى خان شقاقى
63
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )
مهارش در دست شخص ناپلئون سوم امپراتور فرانسه است و مارشال لويف پهلوى او نشسته است ، در جلو ما نمودار گشت . بنده لطفعلى خان را ملتفت نموده ايستاديم و يك تعظيم غرا نموديم . امپراتور از وضع سلام بنده و رفيقم تعجب نمود - درشكه را نگاهداشته از بنده خواهش فرمود كه نزديك بروم و بدين عبارت مرا مخاطب فرمود : آقايان ببخشيد شما از اهل كدام مملكت هستيد . وطن شما كجاست ؟ بنده عرض كردم : از طلبههاى ايرانى مىباشيم و وطن ما آذربايجان مىباشد كه از ايالات ايران محسوب مىشود ، از اين جواب بنده تبسمى فرموده گفتند : اين چه قسم احترامى بود كه شما نموديد ؟ عرض كردم : ما در مملكت خودمان اين قسم احترامات را به سلاطين مى گذاريم و چون شما امپراتور عظيم الشأن فرانسه هستيد و ما در پايتخت اعليحضرت مشغول تحصيل مىباشيم ، بايستى همان احترام را به شخص محترم اعليحضرت بگذاريم كه اداى تكليف نموده باشيم . فرمود : خود را براى آموختن چه صنعتى حاضر مىكنيد ؟ عرض شد : بنده براى دار الفنون و رفيقم براى مدرسهء نظامى سن سير « 1 » . از اين جوابها ناپلئون سوم خوش گشته ، به مارشال فرمود : ببينيد چقدر اينها باهوش هستند و چه خوب حرف مىزنند . و رو كرد و سؤال نمود : چند سال است در فرانسه هستيد ؟ عرض شد : چهار سال است . اعليحضرت امپراتور آفرين ، آفرين گفته - سؤال نمود : اسم شما چيست ؟ عرض شد : ميرزا مهدى خان شقاقى و آن ديگرى لطفعلى خان خويى ! گفت : شما خان هم هستيد ؟ عرض شد : بلى ! خانوادههاى ما رياست ايل داشتهاند بدينجهت خان هستيم . فرمود : كلمه ميرزا در اول اسم شما چيست ؟ عرض شد : اعليحضرت نويسندگان و ارباب فضل را به عنوان ميرزا خوانند . فرمود : حالا شما هم خان هستيد و هم ميرزا ؟ عرض كردم : اعليحضرت چون پدرم را ميرزا مىخوانند به بنده هم عنوان
--> ( 1 ) - Saint - Cyr ، دانشكدهء افسرى فرانسه .