حسينقلى خان شقاقى

44

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )

كمالى نيندوخته بود . اين برادر به تهران آمد و از مجالست با او بنده را جنبهء كرديت و تركى دست داد و اغلب اوقات با سلاح بيرون مىرفتم . يعنى خنجر كوچك و يك تپانچهء دسته عاج كه شوهر خواهر تبريزيم از طرابوزان براى من سوقات فرستاده بود در پشت كمر به شال خود نصب مىكردم . اخلاقا قدرى زمخت گشته بودم . زمين خوردن ركن الدوله يك روز كه به مدرسه مىرفتم كلاه پاپاخ برادرم را براى دريدن و به زمين زدن به سر نهادم . هرقدر لله‌ام نصيحت كرد به خرج نرفت و روانهء مدرسه شدم به خيابان ارگ رسيدم . چون در آنوقت معمول بود كه بزرگان براى اظهار جلال هريك به فراخور مقام ، جفت‌جفت فراش و نوكر به جلو اسب سوارى خود مىانداختند ، از دور ديدم دبدبهء بزرگى نمودار گشت . شصت نفر فراش با چند چماق نقره به دست در جلو و غاشيه‌كش در پاى ركاب يك جوان سر و ته يكى كه به نظر من به‌سان خمره مىآمد سوار بر يك اسب تركمنى بسيار بلند و كشيده در حركت بود و دنبالهء اسب او احدى از نوكران يافت نمىشد و تمام خدام در جلو اسب بودند . در آن‌زمان غفران‌مآب فرخ خان امين الدولهء كاشانى تصويب نموده بود كه تمام خيابانهاى ارگ را از سنگهاى مكعب مستطيل جلا گشته فرش كرده بودند كه در حركت پياده‌ها سرخورده مىلغزيدند . ( يكى از خادمان دولت تدبيرى كه براى اسب‌سوارى اعليحضرت در آن خيابان انديشيده بود اين بود كه به سم اسب شاه نمد مىپيچيدند كه نلغزد و براى اين خدمت به او رتبهء سرهنگى و نشان و حمايل داده شده بود . ) به‌هرحال اين بنده كه آن هيكل با آن جلال را مشاهده نمود واقعا به نظرم خيلى مضحك آمد و براى استعمال كلاه پاپاخ بهترين موقع را تصور نمود . به آن سوار نزديك گشته پاپاق را از سر ربوده بدين عبارت مترنم گشت : « اين چيه پوست بره ، بزن تا بادش در ره ! » و پاپاق را در جلوى پاى اسب بر زمين كوبيد ، از صداى پاپاق اسب تركمنى رم كرده لغزيد و سوار بر زمين آمد . واقعا خيلى مضحك بود . تا نوكرها پياده و سوار برگشتند كه آقاى خود را دريابند بنده كفش را بيرون آورده پا به فرار نهادم و با آن حال داخل مدرسهء دار الفنون شده كلاه كهنه‌اى از يكى از فراشان به قيد