ميرزا حسين خان
72
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
سلطان خانم به واسطهء اينكه در قديم با ميرزا محمّد امين كه از اقوام خودش بود معاهده كرده بود زن او بشود ، راضى نشد به مرحوم ديوان بيگى شوهر كند و چون اين معاهده خلاف حكم معتمد الدّوله و در واقع « دبّه » بود ، جدّا حكم كرد بايد همانطور كه مقرّر شده بگذرد . سلطان خانم در خانهء شيخ الاسلام بست نشست و معتمد الدوله التزام گرفت كه شوهر به ميرزا محمّد امين نبايد بكند . مرحوم ديوان بيگى هم صرف نظر كرد و زنها و دخترهاى اعيان كردستان خود را معرفى مىكردند ، يا مردم محض خوشآمد مىآمدند معرفى مىكردند . محمّد بيگ و اسماعيل بيگ دامادهاى جديد هم با دو برادر ديگرشان شب و روز در نهايت گرمى اطراف مرحوم ديوان بيگى را گرفته اظهار يگانگى و خويشى مىكردند و مرحوم پدرم طاب ثراه مصمّم شد عيالى براى مرحوم ميرزا شفيع اخوى بگيرد و بعد از عروسى او به محل حكومت خود برود . افسوس كه مانع ديگرى پيش آمد و عجالة نشد . [ 20 الف ] ميرزا غلامعلى اخوى كه يك سال از من كوچكتر بود بعد از مرحومهء والده ناخوش شد و مرضش خيلى طول كشيد . تب لازم گرفت . پوست بدنش به استخوان چسبيده ، به يك حال بيچارگى و سكوت اين مدّت مرض را گذراند كه هروقت آن حال بيچارگى و يأس او را به خاطر مىآورم رقّت و تأثر به من روى مىدهد . يك نفر از كنيزهاى مرحومهء والده اسمش خاتون جان مواظب خدمت آن ناكام بود . مردن آقا غلامعلى درين موقع كه ذكر شد و لباس قشنگى براى ما هر دو تمام كرده بودند كه در عروسى مرحوم ميرزا شفيع بپوشيم ، يك شب همان كنيز به حال گريه آمد مرا بيدار كرد گفت آقا غلامعلى مرد . آن بيچاره در آن نصف شب بيدار شده قدرى خون قى كرده به سراى جاودانى خراميد . مرحوم فريدون بيگ دائى و زنش و همشيره و تمام اهل خانه تا صبح گريهكنان بالاى نعش او به سر برديم . من بس كه خود را زده و فرياد كردم حالم منقلب شد . بعد از سه روز ختم ، مرحوم ديوان بيگى هر دو اخوى بزرگتر از من را براى سفر و سركشى املاك و اورامان خبر كرد همه رفتند . چون آقا رحمن پيشكار مرحوم پدرم مرحوم شده بود ، عمل ماليات ديوان و املاك را به