ميرزا حسين خان
56
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
را مىبردند . تمام چادرها را همينطور پاره كرده « روه » « 1 » و آستر آن را مىبرند . مهترخانه سهراب كچل « 2 » كه عاقلهء پسران حسن سلطان بوده و اين كارها به دستور العمل او شده سوار اسب مشهور [ 13 ب ] « قلمكار » شاهزاده مىشود و مىخواند « سكّه بر زر مىزنم تا صاحبش پيدا شود » . سرنا و دهل كه معمول آن صفحات است در مواقع بزم و رزم مىزنند و چوپى مىكشند به صدا درآورده و اين صدا و زدن سرنا و دهل را « مهترخانه » مىگويند . مختصر اين است خونخواهى كامل حسن سلطان شد و دو برادر مصطفى بيگ و بهرام بيگ باز در حبس فرهاد ميرزا بودند . پسران آنها رعايت حال پدر نكرده و اقدام به چنين امر خطيرى نمودند و شادىكنان و دهلزنان ، سالم و غانم ، مسرور و منصور به مكان خود كه قريهء دزلى حاكمنشين اورامان تخت [ بود ] مراجعت كردند . محمد باقر خان در چادر و چاقچور و امّا اردوى شاهزاده و فراريها ، اوّل كسى كه با چادر و چاقچور زنانه در شب وارد سنندج شد محمّد باقر خان اصفهانى حاكم مريوان بود كه با آن لباس به خانهء مرحوم شيخ محمّد فخر العلما اعلى اللّه مقامه پناهنده شد و مردم ملتفت قضيه شده ، مشهور شد در آن شب كه مرحومين معتمد الدّوله و ديوان بيگى را هردو كشتهاند ، زيرا دو نفر قاپچى مقتول سابق الذكر را يكى معتمد الدوله و ديگرى مرحوم ديوان بيگى فرض كرده بودند ، يعنى يقين اوراميها اين بوده و شايد از آنها به دهات منتشر شده ، يا مردم حدس زده بودند چون مرحوم فرهاد ميرزا آمر قتل حسن سلطان و مرحوم ديوان بيگى مأمور حكومت آنجا بوده چنين حدس زدهاند .
--> ( 1 ) . ( - رويه ) ( 2 ) . كپل هم مىتواند خواند .