ميرزا حسين خان
41
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
مرحوم ديوان بيگى بكنند . در روز ورود و ملاقات با والى ، شعر مشهور شيخ عليه الرّحمه را براى مرحوم ديوان بيگى خوانده بود . بيا كه نوبت صلح است و دوستى و عنايت * به شرط آنكه نگوئيم از آنچه رفت « 1 » حكايت قلمدان على اشرف قلمدان كار على اشرف كه در نهايت امتياز بود ، شب والى براى مرحوم ديوان بيگى فرستاد و يك هزار و پانصد تومانى كه از طرف دولت حكم شده بود در ايليّت محالات كردستان در حق مرحوم ابوى بالسويّه تقسيم نمايند حواله داد ، و ميرزا زكى نهايت دوستى را با مرحوم ديوان بيگى داشت ، بخصوص مرحوم مستوفى الممالك هم سفارش محرمانه به او نوشته بود . چيزى كه دماغ خانوادهء ما را سوزانيده و اسباب افسردگى بود فوت مرحوم ميرزا عبّاسعلى اخوى بود كه شرح آن گذشت . استقبال - ابراهيم بيگ - زيويه از چند روز قبل كه خبر ورود مرحوم ديوان بيگى رسيد كه در روز معيّن وارد مىشود ، مرحومين ميرزا اسماعيل مشرف كه در حقيقت عموى ما بود و دخترش عيال مرحوم ميرزا عبّاسعلى با ابراهيم بيگ جدّ امّى من ترتيب ورود به استقبال را داده و خودشان منتظر پذيرايى نشسته بودند . اين ابراهيم بيگ مرحوم جدّ مادرى من شخص با عقل و قناعتى بود . سه نفر اولاد بزرگ او دائيهاى ما فريدون بيگ و فتحعلى بيگ و محمّد امين بيگ پسران رشيد با شجاعتى بودند . داخل نوكرى بودند . خودش ملكى داشت موسوم به زيويه . به همان قناعت كرده و از نوكرى كناره گرفته بود . چشمش از تفنگ صدمه خورده ، يك چشمش ناقص بود . اولاد . . . « 2 » هم متعدّد داشت . كوچكتر آن پاشا خان و عزيز پدر بود . در طهران در نزد من بود مرحوم شد .
--> ( 1 ) . نسخه : گذشته . ( 2 ) . كلمهاى ناخوانا