ميرزا حسين خان
39
خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )
عبّاسعلى « 1 » اخوى صاحب عيال و اولاد بود و كارهاى مرحوم ديوان بيگى را به خوبى اداره مىكرد . از سوء قضا به مرض سختى مبتلا شد و به رحمت خدا رفت . مجلس فاتحهء بسيار مفصّلى در خانهء ما براى او گرفتند . مرحوم ميرزا اسماعيل مشرف كه پدر عيال او بود در مجلس نشست . والى پسرش را فرستاد ختم را برچيدند . مكتب من چون من نزد پدر و مادر عزيز بودم ، للهء من مرا بغل مىگرفت و خدمت ميرزا زكى مىبرد . او هم خيلى مهربانى مىكرد . از طهران مرحوم ديوان بيگى همهجور سوغات براى من مىفرستاد . مخصوصا يك بار حلويّات فرستاده بود كه مرا هم به مكتب بسپارند . يك نفر معلّم پيرمرد آقا شيخ حسن هر روز به خانهء ما مىآمد . بالاخانهء سردرى داشتيم مكتبخانه بود . دو برادر بزرگتر از من مرحومين ميرزا محمّد شفيع و ميرزا محمّد شريف پدر عطاء اللّه و دو همشيرهء بزرگتر از من ، و سه نفر از دائيهاى من و چند نفر از پسران نوكرهاى ما درين مكتب درس مىخواندند ، مرا هم سپردند . چهار سال تمام مشغول بودم كه قرآن را تمام كردم . به واسطهء همان عزّتى كه نزد والدين داشتم در تحصيل لاابالى بودم . تقريبا چهارده سال تحصيل كردم بهرهاى نبردم . عيال ميرزا عباسعلى بعد از فوت مرحوم ميرزا عبّاسعلى عيال او در خانهء ما ماند و تا دو سه سال هر روز در اطاق [ 6 الف ] آن مرحوم را باز مىكرد و در آنجا لباسهاى او را مىآوردند و گريه مىكردند . درين بين تا مراجعت مرحوم ديوان بيگى مرحوم خانم والدهام امور خانه را اداره كرده بود . واقعا مثل يكّه مردهاى روزگار و در عبادت مصّر بود . در كمال خوبى به اداى فرايض و تعقيبات نماز مىپرداخت . شبهاى پنجشنبه و يكشنبه معلّم پيرمرد ما را با تمام ماها و ساير شاگردها جمع مىكرد و يك جا سورهء مباركهء
--> ( 1 ) . عباسعلى مادرش مرحوم سرور از ما سوا بود ، در سنهء 1281 مرحوم شد . ( حاشيه )