ميرزا حسين خان

37

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )

مرا در بغل داشت و گريه مىكرد . با تمام زنها و كلفت و كنيزهاى خانه ميان هشت « 1 » خانه آمده و من مثل خواب به نظرم مىآيد كه متّصل پشت سر هم آدم مىفرستاد ببيند از شهر به‌سلامت خارج شده‌اند يا كسى ملتفت شده جلو آنها را گرفته است . معلوم مىشود حضرات متعاهدين به قول خود باقى بوده ، در شب موعود معهود كه والى مشغول و سرگم بت ساده و بط باده بوده ، بنه و اسبهاى خود را از راه غيرمتعارف به خارج شهر سنه فرستاده و خود به خانهء ما آمده و پياده از آنجا از بيراهه به لباس مبدّل از شهر خارج شده و از راه كرمانشاهان كه منحرف شده بودند خود را و مالهايى كه داشتند گشته ، [ 5 الف ] خود را به خاك كليايى كه جزء قلمرو كرمانشاهان است رسانيدند . صبح خبر به والى رسيده بود ، معلوم است چه حالى به او دست مىدهد . مرحوم على اكبر خان شرف الملك را به طهران مىفرستد با تعارف و پيشكشيهاى زياد كه اين حضرات را دسته بسته به دست او بسپارند . بستى شدن ديوان بيگى خلاصه حضرات مسافرين به طهران مىرسند ، بدون صدمه و آسيب . علما به حضرت عبد العظيم مىروند . مرحوم ديوان بيگى به اصطبل شاهى بستى مىشوند . مرحوم ديوان بيگى عريضه از طويلهء شاه به مستوفى الممالك مىنويسد : ما بدين در ، نه پى حشمت و جاه آمده‌ايم * از بد حادثه اينجا به پناه آمده‌ايم خبر توقّف حضرات در بست و بستى شدن خودش را در اصطبل به‌عرض مىرساند . مستوفى الممالك به خط خودش در كنار عريضه اطمينان مىدهد - كه الآن اين عريضه در جزء احكامى كه كتاب كرده‌ام ، يعنى مراسلات صدور و شاهزادگان را جمع كرده و مثل كتاب جلد شده موجود است . تظلم به شاه به موجب اين دستخط و اطمينان مرحوم مستوفى الممالك ، مرحوم ديوان بيگى از طويلهء شاه بيرون آمده مىرود به حضرت عبد العظيم ، حضرات را از بست

--> ( 1 ) . ( - هشتى )