ميرزا حسين خان

33

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى )

اصرار كرده و مرحوم ديوان بيگى برخاسته « 1 » ميان حياط آمده بود . شرف الملك صحبت‌كنان او را آورده بود از آن حياط تا بيرون و گفته بود بگو قليانت را بياورند بكشيم . قليان را آورده بودند ، سر نى قليان « 2 » كه قيمتى بود و به دانه‌هاى ياقوت و فيروزه از طلا ساخته بودند ، شرف الملك به حبيب بغلش گذاشته و ساعت انگليسى اعلا كه در بغل مرحوم ديوان بيگى بوده درآورده بود كه وقت معيّن كند از شب چه گذشته ، ساعت را هم بغل گذاشته و شال كمر مرحوم ديوان بيگى را گرفته و گفته بود شما مقصّر دولت و محبوس هستى . حبس ديوان بيگى مرحوم ديوان بيگى تندى كرده و پرخاش نموده بود كه فرّاشباشى با سى چهل نفر فرّاش آمده او را احاطه كرده و به محبس بردند . مرحوم ميرزا عبّاسعلى را هم كشان‌كشان آوردند به همان محبس . در نهايت سختى هر دو را حبس كردند . ساعت چهار از شب گذشته يك دسته فرّاش با يك نفر ده‌باشى مشهور به شرارت كه اسمش ده‌باشى عبد الحسين بوده مأمور شده به خانهء ما ريختند و در تمام اطاقها را مهر و موم كرده ، جعبه‌اى كه قبالجات املاك و فرامين دولتى در آن بوده بردند براى والى و تمام اسب و اسباب طويله از قبيل زين و يراقهاى نقره و غيره را بردند كه تقريبا سى و پنج اسب و قاطر بوده بلكه بيشتر [ 3 ب ] . بهانهء والى حتّى اسب سياه مرا كه شرحش نوشته شد با يراق نقرهء كردى كه براى آن تمام كرده بودند بردند كه معروف بود . تا مدّتها مرحوم فخر العلما و جمعى از قول من مىگفتند كه در كمال افسوس در آن عالم طفوليت هركس را مىديده‌ام گفته‌ام اسب سياه را هم بردند . بارى بهانهء والى و نقار خاطرى كه داشت به واسطهء فرامينى بود كه

--> ( 1 ) . همه‌جا به مرسوم عصر قاجارى « خواسته » نوشته و اصلاح شد . ( 2 ) . سرنى قليان عبارت است از شطب كهربا كه آن وقتها معمول بود و به قيمتهاى گزاف مىخريدند .