تاج السلطنه
50
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
لازم داشت ، و قصهى ماه رخسار بزرگترين وسايل براى او بود . اين شخصى كه امين - السلطان مملكت و سلطنت بود ؛ اين شخصى كه نام و جان ما و ناموس مملكت در دست او بود ؛ اين شخصى كه به قدرى طرف اعتماد حضرت سلطان بود كه اجازهى ورود به حرمسرا به او داده شده بود ؛ اين شخص نجيب نمكشناس ، اين شخص خيرخواه ، در مواقع مذاكره چنان به استادى با اين زن پدر بيچارهى من صحبت مىكرد كه عاقلترين زنها البته فريب خورده ، اسرار خود را بروز مىدهند . و در ضمن مأموريت مصلحانهى خود ، اين صدر اعظم شرير تمام مطالب دولتى را ازين خانم بيچاره كشف ؛ و اين بيچاره زن غفلت ازين داشت كه اين جواب سؤالات ، بالاخره پردهى خونآلودى به او نشان خواهد داد . از آنجايى كه اين خانم طرف مهر و اعتماد فوق العادهى پدر من بود ، در مواقع خواندن و مطالعهى كاغذجات مهم ، اين زن چراغ پشت سر پدر من نگاه مىداشت . پدرم گمان نمىكرد او مىتواند اقسام خطوط را بخواند ؛ يا از شدت محبت ، تصور نمىكرد هيچ وقت اين زن اسرار مملكتى را بروز بدهد . چندان در قيد نبود و تمام اين كاغذها شب بهطور محرمانه در اتاق تنها پدرم مطالعه مىكرد . فردا ، اين صدر اعظم در طى مذاكرات خود ، ازين خانم بيچاره استخراج مىكرد . و در ضمن ، استفاده برده ، دامنهى شيطنت خود را براى انهدام پدر بيچاره وسعت مىداد . در ضمن اينكه ازين طرف مشغول كار بود ، دو نفر دخترى كه با هم خواهر بودند ، يكى موسوم به فاطمه و ديگرى نصرت ، اين دو دختر را محرك شد كه به حرمسراى به خدمتكارى آمده ، را پرتهاى شبانروز را به او بدهند . عجب نيست ؛ اگر افعى احساس كند كه دندانش را مىخواهند بكشند و فورى كشيده را ببرند و هلاك كند . آرى ! ذلت و مسكنت و گذشته ، در زمان خوشى و بزرگى فراموش مىشود ؛ آبدارخانه ، چالمهى يخ در طاق نسيان مىماند . رياست و پول و پارك و اقتدار ، البته نمكخوارگى را محو مىكند ؛ ظلم ، جور ، خونريزى ، تعدى ، قساوت قلب مىآورد . حكم سريع الاجرا ، تعظيم ، احترامات فوق شئونات غيرمنتظره ، سبعت مىآورد . هيچ شكايتى و ملامتى به اين شخص حريص جاهطلب نبايد كرد اگر براى خاطر دام ظلم و رياست خود ، پدرم را قربانى كرد . بلكه ، بايد از پدر شكايت كرد كه چرا بايد شخص اول و صدر اعظم ايجاد كرده ، مملكت را خرابى ، خود را مقتول ساخته ، آيندهى ايران را تاريك نمايد . اگر اين صدر اعظم يك كسى بود كه از روى استحقاق صدر اعظم ، پدر [ و ] مادرش خانواده و خودش تحصيل كرده ، حقوق خوانده بود ؛ شايد خيانت فطرتش كمتر : اگر به ولىنعمت خيانت مىكرد ، به ملت نمىكرد . اگر سلطان را خونخوار تصور مىنمود ، واجب القتل مىدانست ، زارع بيچارهى رنجبر بدبخت را به اجانب نمىفروخت . اسم خيانت را گناه عظيم مىشمرد ، چه دربارهى دولت چه دربارهى مملكت . افسوس كه يك نفر عوام سادهلوح جاهطلب شريرى بود و از هيچ زحمتى دربارهى ايران كوتاهى نكرد . تكليف هر دخترى سوگوارى و عزادارى براى پدرست . اما ، من براى پدرم