تاج السلطنه

42

خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )

پس از اين عروسى ، پدرم به سفر رفت و چهار پنج [ ماه ] در خارج بود . [ 37 ] و درين مدت ، من هيچ اين جوانك را نديدم ؛ زيرا كه او هم رفته بود . و به من خيلى سخت گذشت ، زيرا كه زن پدر و مونس شبانروز من هم به سفر رفت . ولى ، به واسطه‌ى اينكه برادرم كوچك بود ، مادرم نرفته ؛ با ساير حرمخانه كه در شهر مانده بودند ، پس از چند ماه مراجعت كرده ، به شهر آمدند . و من از ديدار زن پدر عزيز خود بىاندازه بشاش بودم . او به من قصه مىكرد : گردشگاه‌ها [ و ] صفا و طراوت اين سفر را . و من به او قصه مىكردم : تنهايىها ، زحمت‌هاى خود را . بالاخره ، او به من داد يك دستمال سفيدى كه داراى لكه‌هاى خون بود و گفت : « اين سوغات را به شما فرستاده‌اند و گفته : اين دستمال آلوده شده است از اشك ، و اين خون‌ها هم خونى است كه در يك موقعى كه بىاندازه دلتنگ شده بوده است ، دست خود را پاره [ و ] مجروح كرده است . » من خيلى متأثر شدم و ديدن اين شيئى وحشتناك ، بىاندازه مرا پريشان كرد . امشب ، اول شب [ است ] كه پس از چند ماه من اين جوان را مىبينم . درين مسافرت ، اين بدبخت نتوانسته بوده است خودش را نگاه داشته ، حركات مجنونانه نكند . اغلب از خانم‌ها از اين مطلب پى برده ، مسبوق شده بودند . و كم‌كم ، اين حرف همهمه [ و ] آشوبى برپا كرده بود . ولى ، از ترس پدرم كس را قدرت اظهار نبود . در نارنجستان ، اركستر « 26 » آورده ؛ بعد از شام ، تمام خانم‌ها در آنجا جمع بودند . خيلى شب مفرح مطبوعى بود . من از ديدار پدر و ديدن اجتماع خيلى مسرور بودم . زيراكه در نبودن پدر ، تمام ساعات شبانروز را به كسالت مىگذراندم و هيچ قسم اشتغال خاطرى نداشتم . تمام خانم‌ها خوشحال و خندان در گردش ؛ اركستر مشغول نواختن ؛ فرح و انبساط از درو ديوار تراوش كرده ؛ عموم به يك حال متفقه خوشحال و مسرور بودند . درين بين ، اين جوانك آمد و در حضور همه ايستاد . با من يك تعارف مطبوعى كرده و گفت : « آه ! خانم ! من درجه‌ى تأسف خود را نمىدانم به چه زبان به شما بيان نمايم كه قبول كنيد ؛ ازينكه درين سفر خيلى قشنگ كه امتداد داشت تا كنار دريا ، شما نبوديد . اما ، اگر در ظاهر نبوديد ، باور كنيد كه هميشه در قلب و فكر من بوديد و جز شما كسى نبود . » بعد ، با كمال احترام تعارف قشنگى كرده ، دور شد . و من به جاى خود خشك و مبهوت ايستادم ؛ و اين چند كلمه‌ى خيلى ساده و واضح اثر غريبى در من كرد . چشمم ديگر نمىديد و گوشم نمىشنيد . تكيه به ديوار كرده ، دست‌هاى خود را به صورت گذاشتم . پس از مدتى كه تخفيفى در حالم پيدا شد ، ديدم او هم دور ، ولى روبه‌روى من به درخت نارنجى تكيه كرده ، و به اين طوفان خيال هرج [ و ] مرج من تماشا مىكند ؛ و جابرانه مىكند برگ‌هاى درخت نارنج كوچكى را كه طبيعت مورد انتقام و غضب او قرار داده . اين گفتگو و تغيير حال ، همان آن در ميان خانم‌ها منتشر شد و هركدام حديثى

--> ( 26 ) - اصل : اركست .