تاج السلطنه
40
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
دور خود در طواف ديده ؛ با چشمهاى پر از محبت و عشق او كه مانند شعلهى آتشى به من اثر مىكرد ، تلافى كرده . فورا سر خود را به زير افكنده ، مشغول فكر مىشدم . و من تا آن شب ، به اين اندازه در رنج و زحمت خود را نديده بودم . نگاههاى اين جوان مرا مسموم مىكرد و يك . . . « 25 » مخلوط به مرگى به من پيشنهاد مىنمود . من هيچ وقت از نگاه كردن به اين جوان خائف و هراسان نبودم ، و هميشه آزادانه به او نگاه مىكردم . ولى ، ازين شب خيلى ترسناك بودم از نگاه كردن به او ؛ و بيخودانه سعى مىكردم كه چشمم به صورت او نيفتد . زيرا كه احساس مىكردم يك صاعقه و طوفان عظيمى را كه در وجود من شروع به ظهور كرده بود . زن پدرم كه در پهلوى من نشسته بود ، مكرر مىگفت : « فلانى ! الحذر ! الحذر ! چرا آن قدر تغيير رنگ و چهره مىدهى ؟ چرا آنقدر خودت را باخته ، دلتنگى ؟ » من جوابى به سؤالات او نداده ، مشغول فكر خود بودم . درين بين ، سبد گلى كه دسته گلهاى زيادى درو بود در دست آن جوان ، و به تمام خانمها دانهدانه تقديم مىنمود . تا اينكه نزديك من رسيد ؛ ايستاده و گفت با يك صدايى كه [ به ] زحمت شنيده مىشد : « آه ! ماه من ! بگير اين دسته گل را و بگذار در نقطه [ اى ] كه هميشه برضد من متحرك است . » دسته گل را به دست من داد . من مبهوت و بىاراده به اين جوان يك نگاه مجنونانه كرده و گفتم : « با من تكلم نكنيد ! » گفت : « اطاعت مىكنم . » و يك مشت گلهاى الوان [ 36 ] كه در دست داشت ، زير پاى من پراكنده كرده ، رفت . آه ! معلم عزيز من ! من نمىتوانم به شما احساسات آن دقيقهى خود را بنويسم . همين قدر مىدانم كه : اين دسته گل ، در دست من به قدرى سنگين شد كه به روى زمين افتاد . و من در اطراف ، بيابانهاى پر آتش و خيال مشتعل تصور كرده ؛ گاهى هياكل موحش مىديدم كه از وسط آتش با صداى مهيب و خشن مرا دعوت كرده ؛ گاهى همچنين تصور مىكردم كه مرا زجر و شكنجه مىنمايند . چشمها را به روى هم گذاشته ، خود را در قعر صندلى مكان دادم . يك مرتبه ديدم كسى مىگويد : « اى [ بى ] احتياط ! اى بىفكر ! » نگاه كردم ، زن پدر را ديدم كه دستهگلها را برداشته ، به من مىگويد : « عزيز من ! چه شد ؟ چرا گل را به دور انداختى ؟ آه ! آه ! ببين ، ببين اين كاغذى [ است ] كه به دسته گل آويخته است ؟ آيا فكر نمىكنى كه اين گل را ديگرى ببيند ؟ » آه ! من بيچاره از محذورى خلاص نشده ، دچار محذور ديگرى مىشدم . و امشب ، به قدرى وقايع غيرمنتظره ديده بودم كه منقل سرخى خون در برابر نظرم جلوه كرده ، و لاينقطع در شقيقههاى من كه با طپشهاى متوالى در تلاطم و ضربان بودند ، گرفتگى دردناكى تشبيه به آنكه كمى قبل از جنون پيدا مىشود ، احساس نموده ؛
--> ( 25 ) - يك كلمه خوانده نشد .