تاج السلطنه
مقدمه 15
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
بىاخلاقى محض را موجب آمد . همو به گاه ندامت خويش از اين تمايل مىنويسد : « متملقين ، مذهب و جديت من در اوامر آسمانى را هم مخالف با خيالات فاسد خود ديدند ؛ خواسته پاك مرا از قيد مذهب خلاص كرده ، بعد با كمال آسانى از شوهرم جدا كنند . يك نفر از اقوام نزديك من كه خيلى عالم فاضل بود ، ولى بىاندازه مرا دوست مىداشت ، بلكه يك عشق پر شدت و حرارت به من داشت ، خود را براى اين كار حاضر كرد . به من تكليف كرد : « فلانى بيائيد تحصيل كنيد ؛ فرانسه بخوانيد . شخص بيسواد انسان نيست . » من هم به واسطهى اينكه فوق العاده راغب بودم ، قبول كردم . اين جوان نجيب ، هفته [ اى ] سه روز به من درس مىداد . در تنفس و موقع استراحت ، صحبت مذهبى مىكرد و از « طبيعيون » قصه مىكرد . من در اوايل خيلى متغير شده ؛ با او مجادله مىكردم . بعد ، كمكم گوش مىكردم . پس از مدتى ، باور كردم . اول كارى كه كردم ، تغير لباس دادم : لباس فرنگى ، سر برهنه . در حالتى كه هنوز در ايران ، زنها لباس فرم قديم را داشته . پس از لباس ، ترك نماز و طاعت را هم كردم ؛ زيرا كه با « كرست » و آستينهاى تنگ لباسهاى چسبيده ، وضو ساختن [ و ] نماز كردن مشكل بود . پس ازينكه نماز ترك شد ، تمام مذاهب و اعتقادات را باطل شمرده ، مىگفتم : « رعد ، رعد است ، برق ، برق . درخت فلان است ؛ انسان فلان . » مثلا : من تا سن هيجده سالگى ، به حرف دده جان معتقد بودم كه : زنجير آسمان را ملك مىكشد و خداوند غضب مىكند ، صداى رعد مىآيد . ولى ، اين معلم عزيز من به من گفت : « اينها لا طايل است . رعد [ و ] برق از تصادفات بخار توليد مىشود ؛ و به من علمى ثابت كرد . يا اينكه : « تو مىگويى : زمين در روى شاخ گاو زرد ايستاده . دروغ است ؛ زمين كرويست و به چيزى تكيه ندارد . » و هرچه روزبهروز در تحصيل پيش مىرفتم ، بر لا مذهبى دامن زدم ؛ تا اينكه ، به كلى طبيعى شدم . و اين حرفها چون براى من تازگى داشت . ميل داشتم به مادرم ، كسانم ، [ و ] بچههايم تعليم كنم . در موقعى كه من شروع به صحبت مىكردم ، مادرم مرا لعنت و نفرين مىكرد ؛ مىگفت : « بابى شدى ! » كسانم استغفار مىفرستادند ، دور مىشدند ، گوش نمىكردند . فقط ، متملقين و مفسدين و مغرضين خوشحال بودند ، و به من تحريك مىكردند كه : « آرى ! راه ترقى اين است . » « انسان كامل چون هركس از علم بهره مىبرد ؛ ولى ، من از علم ضرر بردم . چون فهم اساسى دنيا و كره و زندگانى و خلقت ، باعث اين شد كه من معتقد به يك عقيده نباشم و هيچ اتكايى و ترس از كسى نداشته باشم . پس ، وقتى كه از هيچ چيز نترسيدم و به هيچ معتقد نبودم ، هيچ كارى را هم در دورهى زندگانى بد نمىدانستم و مىگفتم : « آن اشخاصى كه به امورات زندگانى شخصى ايراد مىكنند ، خودشان قابل درك زندگانى لذيذ نيستند ؛ حسودى مىكنند ، يا اينكه عوام احمق هستند ، نمىفهمند . » غافل ازينكه : من احمق و عوام شدم ؛ و با اتحاد يك جماعتى . براى چه ؟ براى جلب نفع و فايده ؛ كه هركس از يك راهى منتظر بود : يكى از حيث ترقى ، يكى از حيث