يحيى دولت آبادى
41
حيات يحيى ( فارسى )
فصل پنجم سفر شمال و بهبود احوال در بحبوحهء پريشانخاطريها كه از طول اقامت قسطنطنيه و از كردار هموطنان مقيم و مهاجر بر من احاطه كرده بود روز بيستم ماه شوال ( 1335 ) هزار و سيصد و سى و پنج هجرى كه از استانبول بعزم مسافرت اسكانديناوى حركت مينمودم مرا روز خوشحالى بود و اين مسافرت اتفاقى براى من فرج بعد از شدت شمرده ميشد گرچه بايستى يكسر ببرلن رفته از آنجا بجانب مقصد روانه شوم اما ناتمامى كار اجازه گرفتن از ادارهء جنگى دولت آلمان براى گذشتن از آن مملكت و عجلهء كه در مسافرت داشتم مرا مجبور كرد در خارج قسطنطنيه انتظار اتمام كار را داشته باشم و براى اين كار وين را برگزيدم اين سفر دوم است كه من از راه بالكان مسافرت ميكنم و بواسطهء انقلابات جنگ اوضاع راه را دگرگون مشاهده مينمايم مملكت صرب از ميان رفته تنها بلغارستان و هنگرى ميان خاك تركى و اطريش فاصله است بعلاوه مسافرت از اين راه به كلى در تحت نظارت قوهء نظامى است و مسافرين دچار مشكلات بسيارند در اين سفر يك كلمه نوشته همراه نيست بلكه كاغذ سفيد هم قابل گذرانيدن از حدود نميباشد در اين صورت مسافت راه را كه سابقا به خواندن كتاب و غيره و بديدن اوضاع فرحانگيز طبيعى و تماشاى آمدورفتها و خوشحاليهاى بسيار مسافرين و مردم بومى در سرگارها و در اطاقها و راهروهاى ترنها با مسرت ميگذشت اكنون تنها بگفتگوى غمزدگان و ديدن اوضاع طبيعى درهم و برهم و احوال پريشان مردم هركجا كه بواسطه بدبختيهاى جنگ با رنگهاى زرد بدنهاى ضعيف و صورتهاى اندوهناك ماتمزده ديده ميشوند ميگذرد . زمينهاى سرحدى عثمانى كه هنوز از فشار لگدكوبى بالكانيان در نيامده گرفتار بدبختى جنگ حاضر شده است و لم يزرع مانده از حال پريشان سرحدنشينان و سختى